Friday, January 13, 2006

!...هي ، صبر كن... يك نصيحت ديگر



علي هم بالاخره دير يا زود تصميم اش را گرفت. كار ما هم در اين چند وقت اخير عجب ديدني شده ! داشتيم مطابق شب هاي اخير صحبت مي كرديم از احوالات مان كه علي گفت حس مي كند از زماني كه يكي از شب ها از پمپ بنزيني در خيابان دولت به مقصد شمشك بيرون امديم چيزي شوم مدام تعقيب مان مي كند. خودم هم اتفاقا امروز داشتم به همين موضوع غريب فكر مي كردم. كاملا مي شود رديابي اش كرد.خوب ، دقيقا نمي دانم چيست - ما هيچ وقت دقيقا نمي دانيم اين جور چيز ها چيستند! - اما وجود دارد. اتفاقا كمي بيشتر كه فكر كردم يادم امد در يكي از همان امد و رفت ها به شمشك عروسكي هم به دست ام رسيد كه از همان ابتدا كمي مشكوك و نگران ام كرد. به راستي ايا ارتباطي بين همه ي اين چيزها وجود دارد؟...نقش انرزي ها را هيچ وقت نمي توان نديد گرفت . البته در اين مورد گفت وگويي با اديب هم خالي از لطف نمي تواند باشد. يادم مي ايد يك بار كه در همان جاده شمشك با اديب مي رفتيم و بحث اتفاقا بر سر همچو مسائلي بود به من گفت اگر تشخيص دهي انرزي از سمت چه كسي صادر شده ان انرزي باطل مي شود.به هر حال هر چه كه بود ،‌ در اين يك ماه و اندي كه گذشت زندگي حسابي ما را نوازش كرد. به علي گفتم يكهو مي بيني مدام مورد اثابت اتفاقات ناگوار قرار مي گيري .او هم در جدال منطق و احساس گرفتار شده . بالاخره تمام مي شود...كي و چگونه و چرا؟...نمي دانم. فقط مي دانم يك روز كه اصلا هم حواس ات نيست متوجه مي شوي كه طوفان تمام شده. ان وقت است كه گرد و غبار مي نشيند و مي تواني ببيني كه چه نصيب ات شده !...فردا صبح بايد دنبال عروسك كذايي بگردم. نمي دانم در كدام سوراخ گذاشته ام اش. راستي بايد ان را سوزاند يا در اب رها كرد؟...اين را هم بگويم و بروم : در فكر نوشتن نامه اي هستم. فكر مي كنم بايد نوشت يك سري از مسائل را. مي خواهم بنويسم كه كلمات خطرناك اند...بايد در چگونه استفاده كردن شان مراقب بود.خيلي ها به قدرت و انرزي كلمات نا اگاه اند. اين كلمات بعضي اوقات هرگز نمي بايستي به وجود ايند. به هر حال خيلي چيزها هست كه بايد درباره شان فكر كنم...حتي در مورد نوشتن خود ان نامه ! اميدوارم بتوانم به كمك يك سري از كلمات اثر يك سري ديگر از ان ها را خنثي كنم. تا ببينيم چه مي شود... به اميد اينكه دوباره ازاد و رها باشيم .

3 Comments:

At 7:02 AM, Blogger Rachael G. said...

!احلان (sorry if I mispelled)

For all I know your blog could be in Urdu...but I'd never know...

Thanks for getting back to me. I actually studied some Arabic, but unfortunately it wasn't long enough because لا ابكلم ال عربية! I'm thinking of further pursuing the language and/or Middle Eastern studies for my masters. Very cool that you're studying English Lit.

Where are you from? Was English or Arabic (or Urdu!?) your first language? Maybe you're bilingual?

Oh, and yes...I do like peace, love and harmony...hence my interest in "cross-cultural connections."

 
At 8:47 PM, Blogger Rachael G. said...

oooooh...I stand corrected!

You can spare me the language lesson - I was a linguistics major in college. ;P I have to admit though, I had no idea that Persian used the same "alphabet" as Arabic? Good Stuff.

What more would you like to know about me...? I have a question for you, what's up with the whole "Jesus of Suburbia" thing?

 
At 1:50 PM, Blogger maaghoorbaaghehha said...

delam barat suxt ke ba'ad az in hame vaght webloget 2 ta comment dare ke yaru fekr karde ordu minevisi. edameh bede. aragh rixtane vagheE vaghTe ke kaaret Bnandeh nadare(aahestegi ro xubD?)
matnhaat xube, faghat ye xorde mofassaltar begu kami ham az man ta'arif kon

 

Post a Comment

<< Home