! چيزي رو به يادم نمياره

هميشه وقتي روي يه موضوع خاص بيش از اندازه تمركز مي كنم معمولا اون موضوع به نتايج فاجعه اميز ختم مي شه . منظورم از تمركز زياد كار ويا تمرين بيش از حد روي يك قضيه نيست بلكه نوعي تمركز بي جاي ناشي از اضطراب كه عموما هم در قالب انرزي فكري قرار مي گيره . تمرين ، كار و تلاش زياد در اكثر مواقع به نتايج مثبت تبديل مي شن اما اين نوع تمركز كاذب - كه اصولا هم جلوي عمل كردن مفيد رو مي گيره - جز دور ريختن سرمايه چيزي نيست. فكر مي كنم براي يك بار ديگه در زندگي ياد گرفتم كه براي حوادث و اتفاقات زندگي ام اين طور از پيش تصميم نگيرم . حداقل در مورد من هميشه اين طور بوده كه مفيدترين اتفاقات زندگي ام به صورت غير منتظره و ناگهاني پيش اومدن. درست در مواقعي كه احساس مي كردم راهي باقي نمونده اون اتفاقات خاص پديدار مي شدن . مصداق بارز اين انرزي فكري نا مناسب در مورد چاپ اولين به اصطلاح ترجمه ام ، كه گفت و گويي بود با يك گروه معروف موسيقي راك اتفاق افتاد. در اون زمان من 18 سال داشتم و واقعا برام مثل يك رويا بود كه كتابي رو ترجمه و چاپ كنم. خب ، اون ترجمه هيچ وقت چاپ نشد چرا كه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اون رو مغاير با ارزش هاي ملي ، فرهنگي و اسلامي اين مرز وبوم تشخيص داد در حالي كه در همون زمان كتاب هايي با محتواي مشابه ان گفت و گو خيلي راحت چاپ شدند. اين اتفاق حتي تقريبا در مورد چاپ و انتشار كتاب بعدي ام هم نزديك بود بيفتد كه درست در زماني كه از ارسال انرزي فكري سمج و لعنتي دست برداشتم و به اين نتيجه رسيدم كه ديگر برايم هيچ اهميتي ندارد كه كتاب ام مجوز بگيرد يا نه و در حالي كه مجوز كتاب ام به خاطر طرح روي جلد اوليه اش لغو شده بود، با تنها يك بار چاپ كتاب ام به تعداد 3000 نسخه منوط بر تغيير طرح روي جلد و همچنين عنوان كتاب كه در ابتدا "پلكاني به بهشت " بود ، موافقت شد!
اصولا اگر مسئله اي قرار باشد در زندگي ادم اتفاق بيفتد ، مي افتد . پس چه دليلي دارد كه با اضطراب و ان موج بازي روند طبيعي حوادث را بر هم بزنيم . اجازه بديم زندگي روند خودش رو طي كنه ، مگر نه هيچ چيز از اون نخواهيم فهميد. چرا كه در اين صورت هميشه موجودي خواهيم بود مضطرب ، نگران ، ناراحت و دمدمي مزاج .خوب، حداقل در مورد م
ن كه اين طوره ، شما رو نمي دونم. بر هم زدن نظم طبيعت و سير طبيعي حوادث به نظرم كار بسيار نادرستي هستش . هميشه زماني در زندگي بيشترين احساس راحتي فكري رو داشتم كه به اين روش زندگي كردم و در مورد من نتيجه اش هم مثبت بوده . البته همه ي اين ها نبايد اين طور تعبير بشه كه ادم بايد در زندگي منفعل و راكد باشه ... به هيچ وجه ! فقط دارم سعي مي كنم بگم زندگي مثل يك رودخونه مي مونه كه بايد خودش مسيرش رو پيدا كنه تا هميشه جاري باشه. دلم نمي خواد هيچ وقت جلوي اين رودخونه رو با ساختن يك سد مسدود كنم.موضوع ديگه اين كه فردا صبح امتحان " سيري در تاريخ ادبيات انگليس 2 " داريم . داشتم مبحث نيوكلاسيسم و شروع رومانتيسم تخمي تخيلي رو تموم مي كردم كه ناگهان شعري در قالب هيروئيك كواترين من در اوردي گفتم كه البته مضمون اش به هيچ وجه در حد و شعور اين رومانتيست هاي زندگي نفهم نيست. به اصطلاح شعر من اينه :
Masturbation is my priority
Since you're gone and I'm lonely
He was a man of honor and dignity
And hedonism, For surely
Since you're gone and I'm lonely
He was a man of honor and dignity
And hedonism, For surely
The only thing that I've lost is
That it's I that have to cum me
ََAnd darling you'll remain my shining beauty
It's of no matter if you lost it
Because in other lives maybe
We shall find some time to ponder
How all these happened and wonder
That still we are the waiting!
خب ، اگه انگليسي كم بلدين و يا اصلا بلد نيستيد اصلا برام مهم نيست كه منظورم رو فهميده باشيد يا خير. به جهنم...مگه حالا من چه كسي هستم ؟ بايد به زور فنجان هاي پياپي قهوه بيدار بمونم تا بتونم بقيه ي اين درس رو بخونم . حالم ديگه داره از اين ساموئل جانسون جا كش به هم مي خوره . زنده باد ويليام فاكنر...ويرجينيا ولف ...ساموئل بكت ...امبرتو سابا...سارتر دوست داشتني ...و جي . دي . سلينجر خودم كه محض رضاي خدا تو اين دانشگاه گه تاپاله حتي يه نفر هم نيست كه بشناسدش !
در ضمن به شدت احساس مي كنم يه چيزي و يا يه كسي دنبال منه و مي خواد شكارم كنه . اما من هميشه تو زندگي ام خوب فرار كرده م ،فكر كنم اين بار هم بتونم ازش فرار كنم . پس سعي نكن دنبالم كني يا ذهنم ام رو به خودت مشغول كني . لعنتي دوره ات ديگه تموم شده ...دست ات برام رو شده و متاسفم كه بايد بگم ديگه دلم هم برات نمي سوزه ...پارانوياي كوفتي و جريان هميشه سيال ذهن ! ابله نمي دوني كه ديگه مجبور نيستم چيزي رو بهت توضيح بدم ؟
توضيح * : عنوان اين يادداشت از ترانه ي زير گرفته شده است :
Doesn't Remind Me" from Audioslave "
در ضمن به شدت احساس مي كنم يه چيزي و يا يه كسي دنبال منه و مي خواد شكارم كنه . اما من هميشه تو زندگي ام خوب فرار كرده م ،فكر كنم اين بار هم بتونم ازش فرار كنم . پس سعي نكن دنبالم كني يا ذهنم ام رو به خودت مشغول كني . لعنتي دوره ات ديگه تموم شده ...دست ات برام رو شده و متاسفم كه بايد بگم ديگه دلم هم برات نمي سوزه ...پارانوياي كوفتي و جريان هميشه سيال ذهن ! ابله نمي دوني كه ديگه مجبور نيستم چيزي رو بهت توضيح بدم ؟
توضيح * : عنوان اين يادداشت از ترانه ي زير گرفته شده است :
Doesn't Remind Me" from Audioslave "

0 Comments:
Post a Comment
<< Home