Wednesday, September 06, 2006

! مدار بسته


بعد از اين كه فهميدم در راه تمارض به اين كه دارم شاد زندگي مي كنم و اوقات خوشي دارم ،‌ اشتباه مي كرده ام ،‌ تصميم گرفتم براي مدتي روي زندگي ام و اين كه در اين چند وقت اخير چطور گذراندم اش بيشتر فكر كنم . نمي دانم چه شد ؟ خستگي و بيهودگي به سراغ ام آمد يا اين كه خيلي ساده از اين روش زندگي احمقانه و فاقد هرگونه محتوا ،‌ زده شدم . در اين مدت فهميدم لذت واقعي لحظات را بردن و شاد واقعي زندگي كردن چيزي است متفاوت با آن چه من قصد داشتم به داشتن اش تظاهر كنم . در حقيقت اگر بخواهم صادقانه اعتراف كنم ،‌مي خواستم به هر قيمتي شده و به زور شاد باشم . حتي اگر هيچ دليل منطقي اي براي شاد بودن وجود نداشت ! در واقع احساس مي كردم دنبال حلقه ي مفقوده اي هستم كه مدت هاي مديدي است علي رغم اين كه در زندگي ام به هيچ عنوان مشكل اساسي وجود ندارد ،‌ گم اش كرده ام : "راحت خيال " ... بنا براين بيشتر اوقات ام را اين چند وقت چيز مي خوانم ،‌ گيتار مي زنم با لذت آهنگ هايي را كه خودم دوست شان دارم و حسابي موسيقي گوش مي كنم . راست اش امروز جمله اي از كرت ونه گات خواندم كه حسابي مرا ترساند و اصلا باعث شد خيلي بيشتر حواس ام را جمع كارهايم كنم . "ما همان چيزي هستيم كه بدان تظاهر مي كنيم ،‌پس بايد مواظب باشيم ببينيم به چه چيزي تظاهر مي كنيم . " اين كم و زياد شدن ها نشانه ي خوب رسيدن به يك حالت تعادل است كه معمولا بعد از يك دوره ي آزمون و خطا و تجربه به دست مي آيد . از چيزي در اين مرحله پشيمان نيستم . فقط مي دانم كه الان راه خوش بودن چيز ديگري است . راستي شب مادر ونه گات آن قدر خوب بود كه يك روزه تمام اش كردم .

0 Comments:

Post a Comment

<< Home