! بدكاره
مي بيني ؟ دستام مي لرزه -
زيادي داري بهش فكر مي كني -
چي ؟!!! انتظار داري چي باشم ؟ يه آدم بي احساس نفهم ؟ -
نه ، فقط مي خوام بگم ... اون در كوفتي رو ببند ! اون فقط يه بدكاره بود تو لباس يه عروس بي گناه ...! ء -
از كجا مي دوني اون بي گناه نبود؟ فقط چون نشمه بود نمي توني بگي بي گناه نبود -
خب ، شايدم بي گناه بود . به هر حال هيچ كس يه عروس بدكاره رو نمي خواد ! ء -
حق با تو ئه ! اما وقتي براي آخرين بار نگاه اش كردم ، چشماش يه حالت عجيبي داشت . مدام به يادم مياد -
زن سيگارش را روشن مي كند و دست مرد را مي گيرد
-----------
ساعت يك بعد از ظهر ، دوازده شهريور ، كوچه ي پشت دانشگاه ، داخل ماشين

0 Comments:
Post a Comment
<< Home