!...آدم به دنيا نمي ياد كه زندگي رو راحت بگذرونه
گزيده هايي از كتاب هايي كه اخيرا خوانده ام . بيشتر اين ها مربوط مي شوند به ميلان كوندرا و بعضي هشان هم به ويليام فاكنر و ماركز. راستي چند وقت پيش براي اين كه وقت هاي مرده ام را در ترافيك تهران زنده كنم دو كتاب جيبي بردم گذاشتم در ماشين . يكي "بي بال و پر" كه طنزهاي وودي آلن است و ديگري قصه هاي صمد بهرنگي . به اديب مخصوصا و پدرم توصيه مي كنم حتما بخش "اگر امپرسيونيست ها دندان پزشك بودند" اش را بخوانند و به خودم هم توصيه مي كنم يك بار ديگر بخش "روسپي منسا " اش را بخوانم . ايده اش عالي ست . حرف ندارد
او هيچ چيز را در اطراف اش نمي ديد ، نمي دانست تابستان ، پاييز يا زمستان است ، نمي دانست از كنار رودخانه اي يا كارخانه اي مي گذزد ، راه مي رفت و اگر راه مي رفت به سبب آن بود كه روح وقتي دست خوش نگراني است ، حركت مي طلبد ،جايي بند نمي شود ، زيرا زماني كه روح بي حركت بماند درد وحشتناك مي گردد
همينگوي مي گويد: " ميرا بودن ابتدايي ترين تجربه ي بشري است و با وجود اين بشر هرگز نتوانسته است آن را بپذيرد ، آن را بفهمدو به وفق آن رفتار كند . بشر نمي داند كه ميرنده است ، و هنگامي كه مرده است حتي نمي داند كه مرده است . "
استعاره چيز خطرناكي است . با استعاره شوخي نمي شود كرد. عشق از يك استعره آفريده تواند شد .
ضرب المثل آلماني : يك بار حساب نيست ،يك بار چون هيچ است . فقط يك بار زندگي كردن مانند آن هرگز زندگي نكردن است
در واقع هميشه ساده ترين پرسش ها با اهميت ترين پرسش هاست و پاسخي براي آن ها وجود ندارد ،و پرسشي كه نتوان به آن پاسخ داد ، مانعي است كه فراتر از آن نمي توان رفت . به عبارت ديگر ؛ پرسش هايي كه نمي توان به آن ها پاسخ داد ، درست همان چيزي است كه محدوديت هاي امكانات بشري را نشان مي دهد و مرزهاي هستي ما را تعيين مي كند
ما اغلب براي از ياد بردن درد و رنج خويش به آينده پناه مي بريم . در پهمه ي زمان ، خطي تصور مي كنيم كه فراسوي آن خط درد و رنج ما پايان خواهد يافت
و عشق به يك اپراطوري شبيه است : اگر انگيزه اي كه بر اساس آن به وجود آمده از ميان برود ، خود عشق نيز از ميان خواهد رفت
وقتي در برابر كسي كه مهربان ، مودب و مبادي آداب است قرار مي گيريم ، خيلي مشكل است همه ي حرف هايش را دروغ تصور كنيم و صداقت و راستي را در ام نبينيم .
چقدر عذاب ابدي و شرايط ممتاز فردي - يعني خوشبختي و بدبختي - تبديل پذير است و چقدر دو قطب هستي انسان به يكديگر نزديك .
پيش از آن كه فراموش شويم به صورت "كيچ " در مي آييم . "كيچ " ايستگاه ارتباطي ميان هستي و نيستي ( فراموشي ) است .
زمان بشري دايره وار نمي گذرد ،بلكه به خط مستقيم پيش مي رود ،و به همين دليل انسان نمي تواند خوشبخت باشد چرا كه خوشبختي تمايل به تكرار است
رماني كه جزء ناشناخته اي از هستي را كشف نكند ، غير اخلاقي است . شناخت ، يگانه اخلاق رمان است . (هرمن بروخ
در تكامل تدريجي رابطه ، نقطه عطف هميشه از رويدادهاي دراماتيك پديد نمي آيد ؛ اغلب از چيزهايي ناشي مي شود كه در ابتدا به كلي بي اهميت به نظر مي آيد
با اين حال همان طور كه اغلب پيش مي آيد شادي و لذت نطفه اندوه را در خود پنهان مي كند : رويدادهاي غم انگيز پاييز در تابستان سبز و سياه بار گرفته بود.
دشمنان نيستند كه انسان را به تنهايي و ازوا محكوم مي كنند ، دوستانند
هيچ عملي به خودي خود خوب يا بد نيست . تنها جاي آن در نظم امور آن را خوب يا بد مي كند
هنگامي كه انتقام از دستور كار خارج شود به فريب و خيالي بيهوده ، به يك مذهب شخصي تبديل مي شود كه روز به روز از قالب شخصيت هاي خود دور مي شود ، در افسانه هاي انتقام جويي شخصيت ها دست نخورده باقي مي مانند در حالي كه در حقيقت آن ها به گونه اي بنيادين تغيير كرده اند
من راستي راستي به وجود خدا ايمان دارم اما اين را بگم كه اون كاري به كار آدم ها نداره . درگير كارهاي مهمتريه
" آخه واقعيت اينه كه فريب كاري عادتي يه كه هيچ وقت ارضا شدني نيست . "
شهر پاييز هميشگي خودش را از سر گرفت . ( از اون جمله هاي ناب ماركزي...)
همه ي اروپايي ها بوي شاش ميمون رو مي دن . به خصوص تو تابستون . اين بوي تمدنه
" آهنگي رو مي زني كه هزار بار قبلا اونو زدي اما يه دفعه بدون اين كه بفهمي صداي تازه اي از سازت در مي ياد..."
من از وقتي بچه بودم فهميدم آب كه تو سطل چوب كاج بمونه خيلي خوشمزه مي شه . آب نيمه خنك مزه ي ملايمي داره ، نثل بوي بادي كه وسط تابستون از لاي درخت هاي كاج بياد . آب بايد لا اقل شش ساعتي تو سطل مونده باشه ، بايد با ملاقه ي كدويي هم بخوري . آب رو هيچ وقت نبايد تو كاسه ي فلزي خورد
آدم به دنيا نمي ياد كه زندگي رو راحت بگذرونه ...

0 Comments:
Post a Comment
<< Home