Tuesday, October 24, 2006

تصور كن : روياي صلح و آرامش انسان ها و جهان


امشب براي چند ثانيه به سرخوشي مطلق رسيدم . حال خيلي خوبي بود. اگر در همان حال مي مردم هيچ آرزوي ديگري نمي داشتم . پشت فرمان در جاده ي مورد علاقه ام كه هميشه در آن به اكتشافات روحي رواني مي پردازم ، لبخند مي زدم از خوشي و مي راندم و همه ي اين حال خوشايند را از يك ترانه داشتم !
راستي امروز به طور اتفاقي ترانه ي تصور كن جان لنون را گوش مي دادم كه به يك نكته رسيدم . اگر باز نوازي پرفكت سيركل را از همين ترانه شنيده باشيد ، متوجه مي شويد كه اثر اصلي بسيار اميدوارانه به دنبال راهي براي رسيدن به رستگاري (صلح) مي گردد و اين مسئله را ناممكن و تحقق نيافتني نمي بيند. بلكه خوشبينانه اميد دارد تا همه دست به دست هم دهند و دنيايي عاري از جنگ ،‌خشونت ، مال اندوزي ، مرزبندي ها و محدوديت هايي كه روح آدمي را در بند مي كشند ،‌ بسازند . البته اين ديدگاه يك آرمان گرايي دهه هفتادي بود كه حداقل در آن زمان حتي به صورت يك شعار دلچسب بسيار مورد توافق بود. اما پرفكت سيركل در سال 2004 ميلادي يك آلبوم كاملا ضد جنگ را منتشر كرد كه نشان مي داد نگرش خوشبينانه و همراه با اميد يك هنرمند دهه 60 و 70 تا چه حد با نگاه و تجربه ي تلخ ، تاريك و هرچه بيشتر نزديك به واقعيت هنرمند دهه اول هزاره سوم ،‌ فرق مي كند. لحن ترانه ي لنون اندوه ناك به اين مضمون است كه انسان ها در حال فراموش كردن راه و روش صحيح زندگي اند ،‌ اما خوش بين است از اين جهت كه مي توان هنور هم دنيا و آدم هاي تويش را نجات داد . اما در باز نوازي اولا لحن ترانه به مقدار بسيار قابل توجهي اندوه ناك تر و پوچ گرايانه تر شده است . با اين لحن ما به يك نگاه پسيو و يك ديد منفعل مي رسيم . چرا كه عملا هنرمند دوم با افكار و عقايد لنون موافق و هم سو ست اما او حالا به چشم حداقل رخدادهايي را ديده كه لنون فقيد هرگز تصورشان را هم نمي كرد . حملات تروريستي ، جنگ و ناآرامي هاي خاورميانه كه به يك مسئله روزمره تبديل شده است و باقي كشت و كشتار ها در گوشه و كنار جهان كه ديگر تنها به يك سري تيترهاي خبري تبديل شده اند ،‌ همه و همه باعث شده اند تا هنرمند دوم از روياي دنياي بدون جنگ كه انسان ها در آن همه چيز را با هم شريك اند ، به كلي قطع اميد كرده و آن را تنها رويايي زيبا و ديگر دست نيافتني مي داند . اين سرخوردگي و وازدگي را به وضوح مي توان در سرتاسر ترانه ي دوم حس كرد كه البته دقيقا تفاوت هنرمند اول و دوم نيز هست . بسياري از منتقدين ( ازجمله ژان پل سارتر) به ويليام فاكنر در رمان خشو و هياهو ايراد گرفته بودند كه فاكنر با حذف آينده از ساختار رمان اش نوعي نااميدي و ديدگاهي منفعل را القا كرده است . چرا كه آينده هرچقدر هم كه تاريك و ترسناك باشد باز آينده است و آينده در هر شكل اش يعني اميد . و انسان بي اميد ، انساني فاقد ارزش است . در مورد ترانه ي تصور كن بازنوازي شده هم ،‌ اين طور به نظر مي رسد كه نقش عنصري به نام اميد در زندگي انسان كنوني زير سوال رفته باشد . به اين نكته البته توجه بايد كرد كه اين حس القايي از سوي اجرا كننده ي اثر در مورد بازنوازي شده در يك پارادوكس با متن اشعار (ليريك ) قرار مي گيرد . اين مسئله نشان دهنده ي آن است كه اجرا كننده به تفكر پشت اشعار وفادار و معتقد است ، تنها مي انديشد كه اين آرمان ها در جهان سياه و بي رحم امروز هرگز شانسي براي وجود نخواهند داشت .

تصور كن ...

تصور كن بهشتي وجود نداشته باشد
اگر بخواهي سخت نيست
جهنمي زيرمان نباشد
بر فراز سرمان تنها آسمان
تصور كن تمام انسان ها
براي امروز زندگي كنند
تصور كن هيچ كشوري وجود نداشته باشد
آن قدر ها هم غيرممكن نيست
هيچ چيز براي كشتن و مردن وجود نداشته باشد
و هيچ مذهبي نيز نباشد
تصور كن تمام انسان ها
زندگي را در صلح بزيند
شايد بگويي خيالبافي بيش نيستم
اما من تنها نيستم
اميدوارم روزي تو نيز به ما بپيوندي
و آنگاه دنيا يكي و متحد خواهد بود
تصور كن هيچ مايملكي نباشد
به اين مي انديشم كه مي تواني
هيچ حرص و آزي وجود نداشت
انسان ها در برادري
تصور كن تمام انسان ها
همه ي دنيا را با هم شريك مي شدند
شايد بگويي خيالبافي بيش نيستم
اما من تنها نيستم
اميدوارم روزي تو نيز به ما بپيوندي
و آنگاه دنيا يكي و متحد خواهد بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home