Sunday, December 24, 2006

از اعماق


دارم تو را گوش مي كنم . تو را كه چنگ مي اندازي به تمام وجودم . بيا حقيقت را با هم پاره پاره كنيم . دل ام مي خواهد آرام بگيرم ، نمي توانم . آرزويم آرامش است . خورشيدي كه نمي تابد. دوباره و دوباره درون ام را مي خراشد . دردي كه فكر مي كردي رفته است . براي هميشه . اما هميشه آن اعماق منتظر نشسته تا ظاهر شود . تا بگويد "هستم ". هجوم خاطرات . گذشته. روزهاي دوست داشتني ام كه مرد اند. با نواي هميشه كمك كننده ي تو . كاري از دست ام بر نمي آيد . فكر ، فكر ، فكر. به سرعت سزيع ترين شعله هاي نا تمام . براي همه ي شما ها كه نمي دانيد من كه هستم . اي كور دلان ! من خود در اين رؤيايم سرگشته ام . نفرين بر من و نفرين بر شما ! قسم مي خورم ديگر روي آرامش را نخواهم ديد و تو دوباره مرا به زير مي كشي با هر آن چه در قوا داري . براي ام هرگز اهميتي ندارد چون تو نيز خواهي رفت . خواهي مرد. ناپديد خواهي شد . محو تر از هر محوي و تنها اين صداست كه در ذهن ام آن زمان كه هيچ كدام شما را به ياد نمي آورم مرا به ياد خردترين خوشي هايم مي اندازد. پس مرا بكن . مرا از اينجا نجات بده . چون بادي بوز و مرا ببر. چيزي كه مي بينم را باور ندارم . چيزي حس نمي كنم . پس آخر كار اينجاست . ء

1 Comments:

At 5:20 AM, Blogger maaghoorbaaghehha said...

oh, holy shit.ghaZe afsordegi ham bashe, yahu kheili nemitune bege. maa kheili gohmaltar az fahme yahu hastim

 

Post a Comment

<< Home