شعري از دن خوسه مانوئل ماروكين
حالا كه واق واق ها سگ مي كنن ، حالا كه آوازها خروس مي خونن
حالا كه سپيده كنان مي زنه صدا بلندي هاي ناقوس مي كنن
و عرعرها خر مي كنن و جيك جيك ها پرنده مي كنن
و سوت ها شبگرد مي زنن و خرخرها خوك مي كنن
و رنگ سحر صورتي طلايي وسيع رو دشت مي كنه
مرواريدكنان غلطاني ها ريخته شده كه من اشك مي كنم فرو مي ريزد ها
و سرما كنان از لرزش اگرچه شعله وجودي ور
و سرما كنان از لرزش اگرچه شعله وجودي ور
آمده ام آه كنم پرتاب هايم را پنجره زيرهايت
-از شاعر بوگوتايي ، دن خوسه مانوئل ماروكين

0 Comments:
Post a Comment
<< Home