! می نویسیم باز
از آخرین باری که یادداشتی غم بار و دردناک در این جا نوشته ام چیزی در حدود شش ماه میگذرد. در طول این شش ماه تجربیات بسیاری به دست آورده ام . کار کردم . کمی سرمایه جمع کردم . شهر های بسیار زیادی را دیدم . همیشه در هر کجای ایران که بودم به کوهستان فکر کردم . شب هایی را تصور می کردم که در جاده ی مورد علاقه ی زندگی ام - جاده ی شمشک - در حال رانندگی و گوش کردن به موسیقی های مورد علاقه ام هستم . اما من در آن مواقع در شیراز بودم یا اصفهان در بهترین حالت یا یک شهر دیگر. تنها بودم در اتاق هتل و خیالبافی و رویا بازی تفریح مورد علاقه ام از دوران بچگی . حتی خواستم از تاثیرات تنهایی ام در این سفر ها شروع کنم داستانی بنویسم که ایده اش در میانه راه به کل تغییر کرد و چیز دیگری از کار در آمد. به هر رو تمام سرمایه حاصله را خرج اسکی و لوازم اش کردم .
اخیرا در کتاب خواندن کمی جدی تر شده ام. تهوع سارتر تاثیر زیادی رویم گذاشت و سه صفحه از چنین گفت زرتشت نیچه کاملا دگرگون ام کرد. از نیکوس کازانتزاکیس هم خوشم آمده است . کتاب جدید مارکز ایده ی شگفت انگیزی دارد اما به نظرم آن قدرها مارکزی از کار در نیامده است .

0 Comments:
Post a Comment
<< Home