Friday, January 27, 2006

! بيست و چهارمين جشنواره ي بين المللي فيلم فجر و سوسيس بندري



خب ، حقيقت اش را بگويم امشب زياد حال نوشتن نداشتم اما مي دانستم كه نوشتن حالم را خوب مي كند. معمولا وقتي شروع مي كنيد به نوشتن كلمه ها خودشان سرازير مي شوند و من اين قسمت قضيه را خيلي دوست دارم . نمي دانم چرا همين طور كه داشتم به ديروز فكر مي كردم - از ان روزهايي كه صبح به دلايلي زود از خواب بلند مي شوي و شب به اجبار دير به خواب مي روي و زماني كه به اتفاقات صبح فكر مي كني گمان مي كني همه اش چند روز پيش اتفاق افتاده نه همان روز صبح ، در واقع از ان روزهايي بود كه اگر به خودم بود حتما يك طور ديگر سپري اش مي كردم ! - اين طور به نظرم رسيد كه ديروز به دلايل اتفاقاتي كه پشت سر هم افتادند و بعضي هاشان هم كمي از تاثير عجيب سياره اي حكايت داشتند، باعث شدند تا امروز تا اندازه اي سر در گم باشم و مدام به وقايع روز گذشته فكر كنم.احساس مي كنم يك مدت نبايد قاطي موج مردم بشوم . مردم اين روزها عجب موج بدي دارند. ادم دل اش مي خواهد از خيابان هاي تهران فرار كند و به يك جاي دنج پناه ببرد. اگر به من بود كه يك هفته در خانه مي ماندم يا از ان بهتر فرار مي كردم به كوهستان...به پيست اسكي پناه مي بردم . گرچه ان جا هم مظاهر گند وضعيت بحراني جامعه در شكلي ديگر كلافه ات مي كند. پولدارهايي كه پيست اسكي صحنه ي به نمايش گذاشتن قدرت شان در خريد گران ترين دستكش و كلاه اسكي و جديدترين اسنوبرد با سيستم ترمز اي . بي . اس است !
گذشته از اين ها ، امروز چند عدد بليط جشنواره فيلم فجر به دستم امد . خب ، طبعا ما هم به جشنواره رفتيم تا ببينيم اگر شانس ياري مان كند شايد بتوانيم يك فيلم خوب ببينيم. بليط ها براي سينما بهمن واقع در ميدان انقلاب صادر شده بودند. همين طور كه داشتيم قسمتي از راه را پياده مي رفتيم ميني بوس هاي مملو از طرفداران تيم ابي فوتبال پايتخت در ميدان مي چرخيدند و افراد ورزش دوست جامعه مان داد و هوار مي كردند و شعار و دشنام مي دادند و مي خنديدند و اوقات خوشي را سپري مي كردند. ان سمت ، كنار سينما بازار پيراشكي فروش ها داغ بود و مردمي كه عصر روز تعطيل امده بودند ميدان انقلاب پيراشكي ميل كنند. كتاب فروشي ها تك و توك باز بودند و دلم گرفت وقتي نگاه شان كردم .بازار كتاب ناجوانمردانه خراب است. اخر چه كسي پيدا مي شود در اين جامعه ي سلاخي شده ي لمپن پرور و لمپن دوست كتاب بخواند؟ مردم همه انگار دنبال اين افتاده اند كه پرايدشان را به 206 تبديل كنند و نوسانات نرخ خط موبايل را هر لحظه دنبال كنند. در چنين شرايطي كسي كتاب نمي خواند ، موسيقي درست حسابي را هم كه سال ها ست تعطيل كرديم رفت پي كارش . مي ماند يك سينما كه البته با كمي برفك اوضاع و احوال در هم مان را نشان مي دهد. فيلم اول "ورود ممنوع ، صحنه جرم " بود كه فيلم ضعيفي بود اما خوب نشان مي داد كه ايراني هاي عزيز اين روزها دغدغه هاشان چيست و چه مي كنند. البته پديده ي دلاليسم و يا مسئله ادم هاي زرنگي كه با برج سازي يك شبه اخرين مدل هاي بي . ام . دبليو زير پايشان افتاده ، چيز جديدي نيست. در اينجا به هيج وجه قصد نقد فيلم ندارم اما فيلم از بازي ها به شدت رنج مي برد و فيلم نامه مثل ابكش سوراخ سوراخ بود. احتمالا فيلم نامه را يك و يا دوشبه نوشته باشند...هول هولكي ان هم ! خوب است اين را هم بگويم وقتي جشنواره برگزار مي كنيم بايد شرايط برگزار كردن اش را هم داشته باشيم . مثل مديريت ، برنامه ريزي ، سياست گذاري مناسب و مهمتر از همه مهيا كردن بستر و ظرفيت فرهنگي . جوانان مو زل زده ي كاپشن خلباني پوش در سينما طوري با تلفن همراه شان صحبت مي كنند كه انگار هيچ بني بشري در شعاع 100 متري شان نيست و به سر چرخاندن ها و زمزمه هاي اعتراض اميز دور و بري هاشان هم هيچ اهميتي نمي دهند. خب معلوم است اين جوان غيور ميهن كه نمي بايستي مي امد سينما ،‌بايد كاباره اي ، عرق فروشي اي ، جايي مي بود تا او هم حظ وافر از زندگي اش ببرد.فيلم دوم " شب به خير ، فرمانده" بود كه افتضاح بود. هنوز هم نتوانسته ايم يك فيلم خوب و درست در مورد جنگ بسازيم . سينماي دفاع مقدس هم كه يا فيلم اكشن مي سازد كه خب ادم مسلما ترجيح مي دهد مشابه خارجي اش را با جلوه هاي ويزه درست حسابي ببيند ،‌ ويا كاملا شعاري و رويايي كه خب ادم مسلما ترجيح مي دهد اصلا نبيند. به همين خاطر هم ما 10 دقيقه از شروع فيلم نگذشته تشخيص داديم كه جان مان را بر داريم و تا مغزمان هدف تصاوير احمقانه ي ان فيلم ساز محترم قرار نگرفته ،‌سالن را ترك كنيم . وقتي مي خواستيم از سالن خارج شويم نگهبان سالن غر زد كه دم به دقيقه مجبور است كه در را باز و بسته كند. احتمالا ايشان تصور كرده بودند كه اين وظيفه ي ايشان نبوده كه در را باز و بسته كنند. بيرون سالن شلوغ بود و دختر خانم جواني كه لباس مهماندار هاي خطوط هوايي دولتي ايران را پوشيده بود به همراه نيم من ارايش به خلق الله سوسيس بندري و پيتزاي سايز كوچك مي فروخت . بيرون كه امديم مردم كنار باجه صف كشيده بودند تا بروند سوسيس بخورند و فيلمي تماشا كنند و شبي را خوش باشند تا فردا دوباره شروع كنند به دويدن به دنبال چيزي كه همه دنبال اش مي دوند و از هر كه سوال مي كني ان چيز چيست ،‌هيچ كس نمي داند تا جواب ات را بدهد.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home