Monday, April 10, 2006

! و افق از ناتواني پاهايم مي گفت / اما نگاه ات سنگيني هميشه را نداشت ، ‌سكوت داشت



نوشتن و اصلا بيان كردن درباره ي امروز - اين روز خاص بي هدف اما چشمك زن - هيچ براي ام خوشايند نيست . تازگي داشتم فكر مي كردم كه چه قدر تعداد اين دست روزهايم زياد شده ! نمي دانم دقيقا ايراد كار از كجاست . شايد اين كه نمي خواهم كسي به هيچ وجه از دست ام ناراحت باشد . البته اين موضوع گاهي باعث مي شود كارهايي كنم كه در انتها تنها فرد ناراضي خودم باشم . به هر حال...اين مسئله حل شدني است . مسئله ي مهم تر اين است كه احساس نگراني دارم . حس مي كنم ...تنها حس مي كنم و دقيقا نمي دانم چگونه بگويم ... انگار يك جاي كار اشكال دارد. نمي دانم در اين گشت و گذار و كند وكاو آيا دارم درست عمل مي كنم يا نه . گاهي شك مي كنم كه نكند تجربه و آزمايش جاي اش را به راحتي و بي خيالي مطلق بدهد.نكند اين من بشوم و من چيزي كه به دنبال اش بودم را گم كنم . نكند او مرا شكار كند. در اين صورت نتيجه ي كار بدترين نتيجه ها خواهد بود با اطلاف وقت بسيار . خداي من كمك ام كن رها نشوم ...من مي خواهم راه را پيدا كنم . شايد هم كمي دچار ترس و ترديد شده ام . نمي دانم ...اخيرا ضريب اعتمادم را نسبت به اكثر آدم ها از دست داده ام . احساس مي كنم به شدت زود رنج شده ام .شايد هم چون خيلي خودم را به آن ها نزديك كرده ام اين اتفاق افتاده و اين طور حس مي كنم . كاري كه معمولا تا چند وقت پيش به شدت از ان پرهيز مي كردم . تنها زماني اضطراب ام كاهش پيدا مي كند كه متوسل مي شوم به لائوتزه ! ديشب بود يا پريشب نمي دانم ، رفتم يكهو سراغ جعبه ي دست نوشته هايم . يك سري يادداشت هايي بود كه شايد چندتايي شان را منتقل كنم اين جا . بد نيست آدم مروري داشته باشد روي نوشته ها و سير فكري گذشته اش . نكته ي آخر اين كه دوست ندارم يادداشت هايم لحن ناله و شكايت داشته باشد اما شايد اين لحن را داشته باشد
وافق از ناتواني پاهايم سخن مي گفت
و نگاه ات مانند هميشه
بر من سنگيني نداشت
نگاه ات سكوت داشت
و دست هايت حكايت كهن هماغوشي را ياد آورمي شد
و لب هايت داستان بوسه ها را تكرار كنان فرياد مي كرد
و جسم ات افسانه ي آزادي را در خود داد مي زد
و قلب ات از ناتواني پاهايم سخن مي گفت
عنوان اين يادداشت و همچنين شعر بسيار خوب بالا از نگار . گ است -

0 Comments:

Post a Comment

<< Home