! احساس مي كنم اخيرا خودم نيستم

چيزي را كه تو مي خواهي من نمي خواهم
چيزي را كه تو احساس مي كني من حس نمي كنم
مي بيني ؟ من در يك شهر گرفتار شده ام
اما به يك دشت تعلق دارم
تقريبا بيست و چند روزي از آخرين يادداشتي كه نوشتم مي گذرد. نمي دانم چه شد كه در اين مدت هيچ چيز ننوشتم . احساس مي كنم اخيرا خودم نيستم . اما يك احساس ديگر هم مي كنم و آن اين است كه دارم به يك "من" جديد مي رسم . خيلي از چيزهايي كه هميشه فكر مي كردم از من جدا نشدني هستند به نظرم كمي يا شايد هم اندازه اي غلط مي رسند. در زندگي بايد اجازه داد تا جريان ها خودشان پيش بيايند. البته احساس من در اين لحظه نسبت به خودم چيز متغير عجيب غريبي است كه گاهي براي ام قابل تقدير و گاهي بسيار بي ارزش است . احساس مي كنم تسليم شده ام و اين بيشتر از هر چيز ديگري عذاب ام مي دهد. هميشه اعتقاد داشتم پس از عبور از هر فاز هرگز نبايد به آن د
وباره بازگشت چون اين مسئله به معناي عقب گرد و پس رفت است . اين مسئله هميشه مرا به وحشت مي اندازد. اما بايد جرات اين را داشته باشم كه اعتراف كنم من گير كرده ام . من گرفتار شده ام . در اين هزار تو فعلا به بن بست يكي از فرعي ها رسيده ام . بايد دوباره همين راه را برگردم تا راه ام باز شود اما اين كار براي من خيلي عذاب آور است . البته اين را هم بگويم كه يك چيزهايي هم دارم به دست مي اورم . من از يك پارادوكس حسابي در رنج هستم ! شروع سال جديد با اتفاقات جالبي همراه نبود. حداقل براي ديگران ! اين سال براي من يكي سال نفس گير و خيلي خيلي خسته كننده اي بود . اميدوارم سال جديد بهتر باشد . اميدوارم سال جديد براي همه بهتر باشد . اميدوارم همه مان چه گوارا و رضا موتوري را به يك اندازه ستايش كنيم . 
0 Comments:
Post a Comment
<< Home