Tuesday, March 28, 2006

سفر شبانه ي ناگهاني و غيرمنتظره



منعكس در چشمان سنجاقك
قله ي كوه هاي دور
تقديم به كسي كه سراسر آمريكاي لاتين را با يك موتورسيكلت قراضه
درنورديد
سفر يك روزه ي ما خيلي خيلي به صورت اتفاقي رخ داد. در واقع حالا كه به اين موضوع فكر مي كنم مي بينم اين سفر ما ادامه ي يك سفر نافرجام بود به همين شكل كه چند سال پيش در نيمه هاي راه قطع شد. دليل قطع شدن اون سفر شايد اين بود كه ما هنوز براي پذيرفتن چنين مسئله اي آمادگي لازم و كافي نداشتيم . به نظر من اين ما بوديم كه ظرفيت اين قضيه رو نداشتيم . خب ، اما 2 شب پيش اين اتفاق فكر مي كنم بعد از چيزي حدود 3 سال افتاد. بهترين اتفاق ها توي زندگي من اون دسته اتفاق هايي بوده ن كه به صورت ناگهاني و خودجوش به وجود اومده ن.درست مثل وقت هايي كه هيچ ايده اي به ذهن ات نمي رسه و هيچ كار جالبي نيست تا انجام بدي و يكهو يه جرقه و يك اتفاق بامزه بهت روحيه مي ده .من هيچ وقت تا به حال توي زندگي م از نوشهر تا نارنجستان دنبال يه جاي مناسب براي خوابيدن،جاده رو وجب به وجب نگشته بودم .من هيچ وقت تا به حال شب كنار جاده توي ماشين نخوابيده بودم .من هيچ وقت تا به حال شال گردن ام رو نپيچيده بودم دور صورت ام تا نور خورشيد بيدارم نكنه .من هيچ وقت صبح از خواب بيدار نشده بودم در حالي كه خودم هم نمي دونستم دقيقا كجام . من هيچ وقت با يك پسر بچه ي مكانيك كه لهجه غايظ شمالي داشت درباره ي تنظيم باد چرخ ها حرف نزده بودم . بله ، من خيلي از اين كارهاي با مزه ي كوچولو رو نكرده بودم ولي حالا مي تونم درباره شون حرف بزنم . به نظر من فقط يه جاي قضيه خيلي خيلي اهميت داشت . ما يكهو تصميم گرفتيم بريم شمال و اين كار رو كرديم و هر كدوم مون هم به شيوه ي خودمون از اين كار لذت برديم . و آخرين مسئله اين كه هيچ وقت حتي فكرش رو هم نمي كردم پام برسه شمال و لب دريا نرم ...اون هم ساعت 4 صبح

0 Comments:

Post a Comment

<< Home