Wednesday, February 01, 2006

! رها شده ايم ميان كرم ها



امشب بعد از پرسه زدن هاي فراوان بي دليل يا با دليل در خيابان هاي تهران و بعد از ان كه حسابي عصبيت شهر و مردم اش را گرفتيم ، ‌تصميم گرفتيم برويم جاده هوايي بخوريم و گپي بزنيم . در همان ابتداي جاده بحث مان كشيده شد به موسيقي و دهه هاي هفتاد و هشتاد ميلادي و اين كه كدام يك از اين دهه ها بستر مناسب تري براي موسيقي بودند. داشتيم بحث مي كرديم كه تلفن زنگ زد و بحث مان قطع شد. يك نفر از شهر عصبيت تماس گرفت و نمي دانم دنبال چه بود. اصلا نمي دانم چه مي خواست ! درست مثل يكي از نمايش نامه هاي تئاتر ابسرد، مثلا يكي از كارهاي هنريك ايبسن . درست مثل " جعبه ي شني " . اي بابا ، ما رها شده ايم ميان كرم ها . خلاصه رشته كار پاره شد و نتوانستيم دوباره وصل اش كنيم . پس كمي موسيقي خوب گوش كرديم و بعد روي برف ها ، يك جاي دنج كنار جاده شاشيديم . علي گفت كه ملت ريده اند به محيط كوهستان و راست هم مي گفت . حتي ان بالا هم نمي تواني از خيلي چيزها فرار كني . باز رسيديم به شهر و انگار از همان بالا عصبيت پرتاب مان كرد. پيشنهاد دادم كه برويم معجون علي بابا . رفتيم و 45 دقيقه پشت ترافيكي كه عزاداران درست كرده بودند ،‌ مانديم . باز هم شروع كرديم به صحبت اين بار راجع به مردم . شر و ور گفتيم . علي كه مي خواست پياده شود گفت صبر كن "اسكارفيس" ال پاچينو را بدهم ببيني . گفتم باشد فردا بيار، مي بينم ات كه .در راه به اين فكر مي كردم كه وبلاگ ننوشتن نشانه ي خيلي بدي است و اين كه فردا باز هم بايد در اين شهر زندگي كرد. زندگي در اين شهر كم كم دارد مرگبار مي شود. وقتي رسيدم خانه يك كلمه در مغزم مي چرخيد : گه !

0 Comments:

Post a Comment

<< Home