! هنر تلو تلو خوردن لب پرتگاه

اين مدت از ان دست تعطيلات مزخرفي است كه ترجيح مي دهم از جاي ام تكان نخورم و به هيچ وجه هم بيرون نروم چون به شدت مي خواهم از برخورد با موج ان مردم كه اين چند روز بد جوري در فضا پراكنده است ، دوري كنم . در كوهستان را هم كه بسته اند. ان جا هم نمي شود رفت فعلا. اگر يك جاي دنج دوري داشتم بيرون اين اين خراب شده حتما اين چند وقت را ان جا مي گذراندم . اما خب حالا كه ندارم .مجبورم به زندگي مسالمت اميز با شاپرك ها. چون نمي دانم به چه دليلي خانه پر شده از شاپرك . از صبح پشت هم فيلم ديدم و كتاب خواندم . از يك طرف هم يك سري افكار تخمي مدام در مغزم مي چرخند و ديگر دارند حال ام را به هم مي زنند. اگر هر بار ديدن مان قرار است منجر به از بين رفتن ارامش فكري دست و پا شكسته و ناقصي بشود كه در اين مدت ايجاد كرده ايم پس اصلا چه فايده اي دارد كه همدبگر را ببينيم ؟...عزيزم واقعا قصد كمك كردن دارم اما متاسفانه از يك چيز خيلي فراري ام و اون سادو- مازوخيسم لعنتي يه كه به نظرم احمقانه ترين چيز دنياست و خيلي خيلي هم چيز مضري يه . اين هواي گه هم كه ديگر مزيد بر علت شده است . داشتم فكر مي كردم كه آدم مي تواند اصولا در چنين شرايطي چه بكند؟..."حوصله ام سر رفته " يك چيز ابلهانه ي كليشه اي بيشتر نيست . چون وقتي حوصله ي آدم سر برود اصلا نمي شود به اين راحتي ها راست و ريست اش كرد. بايد كلي دهن ات سرويس شود تا بفهمي چرا حوصله ات سر رفته ،ان وقت كه دليل اش را پيدا كردي مي تواني يك كاري هم براي اش بكني . براي من هنر تلو تلو خوردن لب پرتگاه ، يك هنر مقدس تلقي مي شود. چون فكر مي كنم يك روزي بالاخره يك جايي اگر همين طور به اين روند ان در گه فعلي ادامه بدهم ، سقوط ام حتمي است . من كه نشسته ام و براي ديگران نظريه پياده مي كنم و تز مي دهم و درست و غلط مي كنم مگر خودم چه گهي هستم . بگذار هر كسي هر طور دوست دارد زندگي كند. حال ام به هم خورد از بس در ذهن ام دادگاه درست كردم براي ديگران .مرده شور همه شان را هم ببرد...اصلا به من چه ارتباطي دارد كه ذيگران چه كار مي خواهند بكنند يا چه چيز براي شان اهميت دارد؟...حالا راه اش را پيدا كردم...بايد هر جور كه فكر مي كنم الآن بايد باشم درست برعكس اش باشم...بايد به ان قسمت از وجودم كه دارد بازي در مي آورد يك درس خوبي بدهم چون دارد مرا به لجن مي كشد كم كم . من هم كه به كارما و چه گوارا اعتماد كامل دارم ، چون اصلا اين ها مكمل همديگر اند. خلاف خيلي ها كه مي گويند حرف هايي كه زدم را جدي نگيريد ، يادداشت هاي امروزم را خيلي جدي بگيريد چون از اعماق گنديده ي وجود كپك زده ي كنوني ام مي آيند ،پس خيلي درست اند. بامبو هاي شانس آور ام فكر كنم حال شان خوب نيست . انگار برگ هاي بالايي شان دارد زرد مي شود. شايد تقصير من است .شاير موج ان من باعث شده برگ هاشان زرد شود. يك بار ديگر : من هيچ اختياري ديگر ندارم . هيچ قدرتي ندارم . فقط بايد فراموش كنم . عزيزم خداحافظ...براي هميشه !

0 Comments:
Post a Comment
<< Home