! روزگار خوشي براي جوان ماندن نبود

دو ماه مي شود كه اينجا چيزي ننوشته ام . "عشق در سال هاي وبا " را مي خواندم كه يك قسمت اش خيلي به نظرم جالب امد. حيف ام آمد جايي ثبت اش نكنم . خب ، تصميم گرفتم اينجا ثبت اش كنم . چه جمله هاي آشنايي هستند اين ها !
روزگار خوشي براي جوان ماندن نبود . جوان ها همان لباس هايي را مي پوشيدند كه بزرگ ترهايشان بر تن مي كردند و اين لباس ها تا دم مرگ با آن ها بود. مردم بسيار زود - كمابيش از همان دوران آغاز جواني - خود را پير مي دانستند. مردم ، همديگر را نه با سال هاي عمرشان ، كه با جاه و مقام اجتماعي شان ارزش گذاري مي كردند. با رفتارها و كارهايي گوناگون وانمود مي كرددند كه پير شده اند. عصا را از همان ساليان سي سالگي مي توانستي در دست مردي جوان ببيني كه خود را به پيري زدن است تا ديگران با نگاهي پر از احترام تماشايش كنند. اما براي زن ها ، عمر به دو مرحله تقسيم مي شد ؛ مرحله ي عروسي كردن و عروس شدن ،كه از بيست و دو سالگي آنان فراتر نمي رفت و مرحله ي پس از آن كه دختران در خانه مانده ي تا باد تنها و ترشيده را در بر مي گرفت . بقيه زنان ازدواج كرده ، مادران ، بيوه ها و مادربزرگ ها بودند كه يك نسل از هم فاصله داشتند. مادر بزرگ ها روي چوب خط ، خطوطي حك مي كردند كه در رابطه با سال هاي زندگي آن ها نبود ، بلكه براي نشان دادن سال هاي باقي مانده از عمرشان قبل از مرگ بود
عكس گابريل گارسيا ماركز را در كنار پابلو نرودا نشان مي دهد.ماركز در تبعيد به سر مي برد..

0 Comments:
Post a Comment
<< Home