Friday, November 17, 2006

! بله ، رسم روزگار چنين است


در يكي از يادداشت هاي قبلي كه عنوان اش بود ، "آدم به دنيا نمي ياد كه زندگي رو راحت بگذرونه..." تكه هايي از كتاب هايي را كه خوانده بودم نقل كرده ام . اين ها به عبارتي قسمت دوم همان يادداشت هستند اما از كتاب هاي جديدتر خوانده شده
---------------------------------
- بله ، رسم روزگار چنين است . ( جمله ي مورد علاقه ي كرت ونه گات در سلاخ خانه و چند جاي ديگر) ء
---------------------------------
گمانم اگر در آلمان به دنيا آمده بودم من هم نازي مي شدم ؛ مي زدم جهودها و كولي ها و لهستاني ها را لت و پار مي كردم و دل صاحب مرده ام را خنك مي كردم . بله ، رسم روزگار چنين است . و حالا كه فكر مي كنم مي بينم اين قضيه يك نتيجه ي اخلاقي ديگر هم دارد: آدمي كه مي ميره ديگه مرده . ء
و يك نتيجه ي اخلاقي ديگر هم دارد : تا فرصت داريد عشق بازي كنيد. براي مزاج آدم خوب است . ء
--------------------------------
از باتلاق نبايد ترسيد ، ولي بايد ازش حساب برد . گابو
--------------------------------
اگر مي پنداريد قادريد بدون نوشتن زندگي كنيد ، ننويسيد . ريلكه
--------------------------------
ديگر عادت كرده بود تنهايي لغت نامه هاي اسپانيايي انگيسي و فرانسه را تصحيح كند و اگر بنا بود در اتاق انتظار بماند يا در صف اتوبوس منتظر باشد يا در هر كدام آن همه صف كه بايد در زندگي مي ماند ، خود را با اين كار ظريف ميليمتري شكار بچه خرگوش در بيشه زار هاي زبان سرگرم مي كرد. ء
--------------------------------
ياد گرفتم هرگز فراموش نكنم كه فقط بايد كتاب هايي را خواند كه ما را مجبور به خواندنشان مي كنند ! ء
--------------------------------
موقع تولد ، به هريك از ما شعورهاي متفاوتي عطا شده ؛ و چون ما هزينه ي زندگي مان را با شعورمان در مي آوريم ، دوست داريم به شعور خود به عنوان يك ابزار نگاه كنيم ، چيزي جدا از آگاهي مان ، از خويشتن اصلي مان . ء
--------------------------------
من آن بذرها بودم ،/ من اين گوشت هستم ،/ اين گوشت از درد نفرت دارد،/ اين گوشت بايد بخورد،/ اين گوشت بايد بخوابد،/ اين گوشت بايد خواب ببيند،/ اين گوشت بايد بخندد،/ اين گوشت بايد جيغ بكشد./ اما وقتي به عنوان گوشت / دوران اش به سر رسيد/ لطفا بكاريدش ، همچون/ بك نسترن زرد. ء
--------------------------------
من كه در ميان آن همه نور كوچك و لرزان ايستاده بودم ، احساس كردم خدايي هستم كه تا زانو در كهكشان راه شيري فرو رفته ام . ء
--------------------------------
ادبيات براي آنان كه به آن چه دارند خرسندند ، براي آنان كه از زندگي بدان گونه كه هست راضي هستند ، چيزي ندارد كه بگويد. ادبيات خوراك جان ها ي ناخرسند و عاصي است ، زبان رساي ناسازگاران و پناه كساني است كه به آن چه دارند ، خرسند نيستند. انسان به ادبيات پناه مي آورد تا ناشادمان ، نا كامل نباشد

Thursday, November 16, 2006

! ما به تايلر (خدا؟) ايمان داريم


( اين يادداشت جلوي در كافي شاپ ميتا كيش در شمشك نوشته شده است. ) نمي دانم چرا وقتي مي خواهم روي كاغذ چيزي بنويسم ، خيلي سخت افكارم متمركز مي شود. هميشه زماني كه مي خواهم شروع كنم به نوشتن ، كلي فكر هجوم مي آورند به مغزم كه اصلا نمي دانم كدام شان را بايد بياورم روي كاغذ. اما وقتي مي خواهم افكارم را تايپ كنم ، همه چيز خود به خود و خيلي روان سرازير مي شود بيرون .
هر آدمي تعدادي سندرم براي خودش در زندگي اش دارد. بعضي از اين سندرم ها تا آخر عمر با آدم مي مانند و بعضي هاشان هم از بين مي روند. البته پيش از هر چيز بگويم كه اين مسئله ي سندرم را از اديب كش رفته ام. در وبلاگ اش يك يادداشتي دارد پيرامون "سندرم تعويق" كه وقتي خواندم اش متوجه شدم علاوه بر سندرم تعويق ، چيزي حدود ده تا سندرم ديگر هم دارم كه بايد مفصلا در يك يادداشت جداگانه درباره شان بگويم . اما يكي از مهمترين اين سندرم ها ، سندرم "ترس از تكامل" است . فكر مي كنم يك جور احساس است كه خودت را لايق داشتن خيلي از چيزهاي خوب و به درد بخور نمي داني . اين سندرم را مي شود موقع انتخاب جنس مخالف براي دوستي در آدم ها به خوبي رديابي كرد . خلاصه به خاطر همين سندرم بود كه امروز هر چه كلنجار رفتم با خودم ، ديدم حوصله ندارم بروم آن جايي كه بايد مي رفتم و پيشرفت مي كردم. اين چند وقت اخير انگار در مقابل هر كاري كه باعث پيشرفت ام در زندگي مي شود ، به طرز مقاومت ناپذيري مقاومت مي كنم .
تصميم گرفتم بروم كافه نادري و دو سه ساعت وقت ام را آن جا بگذرانم با كتاب خواندن . دارم گهواره ي گربه ي ونه گات را مي خوانم . عجب نويسنده ي ماهي است اين مرد با آن چهره ي دوست داشتني و هميشه ي خدا خندان اش . اما نرفتم كافه نادري . رفتم به سمت كافه هاي گاندي . اما باز اشتباه مرتكب شدم و رفتم در بدترين كافه ي گاندي كه كافه آكسون باشد. خب ، بعضي وقت ها آدم از حماقت اش رنج مي كشد ! مي توانستم بروم به هر كافه ي ديگري ، ولي نرفتم . در آكسون كسي نبود جز يك زن و مرد كه زن يك روسپي بود از آن هايي كه تلفن شان هر دقيقه پنج تا زنگ مي خورد و باقي چيزها كه يك روسپي معمولي حوصله سر بر در اين مملكت دارد."هشدار :هيچ وقت به خاطر تفريح با مردي نرويد !" فكر كنم اين قانون شان باشد يا يك چيزي مثل اين .فكر مي كنم روسپي ها در كشورهاي ديگر خيلي جالب تر از روسپي هاي ما هستند. به نظرم وقتي مي نشيني ، براي ات حرف دارند كه بزنند و اين خيلي جالب است .
چهار صحفه از گهواره ي گربه را كه خواندم ديدم در همچون محيط گهي اصلا هيچ گهي نمي شود خورد، پس خيلي زود قهوه ام را سر كشيدم و از اسرافيل ، پيشخدمت خوش اخلاق و مهربان آكسون خداحافظي كردم و زدم بيرون . نشستم در ماشين و به خودم گفتم " بزن بريم اونجا كه بايد بريم ! " ء
شايد يك جور چيز باكونونيستي (البته اگر اصلا همچين چيزي واقعا وجود داشته باشد) است كه من هر سال با شروع فصل پاييز اين قدر زياد پايم باز مي شود به اين جاده ي شمشك . در راه دو بار آلبوم جديد باب ديلن را گوش كردم . كلي وقت داشتم ، پس خيلي آهسته رانندگي كردم . اگر در جاده نسبت به نور بالاي ماشين هايي كه عقب تان حركت مي كنند و يا آن هايي كه از رو به رو مي آيند، حساسيت نشان بدهيد ، خلق و خوي تان به گند كشيده مي شود. پس خيلي بي خيال به كارتان ادامه دهيد و در آيينه ها نگاه نكنيد و يا اگر ماشيني با نور بالا از رو به رو آمد ، خط كنار جاده ، سمت راست را نگاه كنيد ! فحش هم ندهيد ! براي خودتان مي گويم ! ء
اگر روزي و يا شبي گذرتان به اين جاده افتاد ، چند پيچ بعد از ميگون نو ، روي يكي از ديوارهاي سنگي كنار جاده سمت راست ، يك جمله از ديالوگ هاي فايت كلاب را مي بينيد . " ما به تايلر ايمان داشتيم ! * " اين جمله را من و وايتي روي ديوار با يك اسپري رنگ سفيد با همكاري هم نوشتيم تا ارادت مان را به فايت كلاب نشان بدهيم . البته آخرهاي كار اسپري تمام شد و چهار حرف اس ، تي ، اي و دي باقي ماندند كه نتوانستيم بنويسيم شان . ء
حالا من اين جا تنها نشسته ام در ماشين و هيچ كس به جز باب اين جا پيش من نيست . او دارد ترانه اش را مي خواند ، من هم چيزهايم را مي نويسم . خب ، قضيه اين بود : " من كلاس اسپانيايي م رو پيچوندم ، واسه همينه كه الان اينجام ! " ء
آبان هشتاد وپنج ، شمشك

پي نوشت : راستي اگر از آلبوم جديد آديو اسليو خوشتان نيامده فكر كنم دليل اش را فهميدم . برويد فيلم ميامي وايس مايكل مان بزرگ را ببينيد چون قبل از اين كه آلبوم آديو اسليو وارد بازار شود ، كلي از آهنگ هايش اصلا حال و هواي اين فيلم را به بيننده القا كرده اند. به نظر من كه آديو اسليو تحت تاثير حال و هواي فيلم مايكل مان آلبوم اش را ضبط كرده ، حالا مي خواهد خوشتان بيايد يا نيايد ! ء

پي نوشت 2 : من يك دوست مورچه چسو دارم ! نه يكي كه چند تا دارم ! (اگر دل تان مي خواهد بدانيد مورچه چسو چه جور چيزي است رجوع كنيد به كتاب گهواره ي گربه اثر كرت ونه گات صفحه ي 189) ء

پي نوشت 3 : وقتي آدم ريش دارد خيلي مصونيت ها پيدا مي كند كه نمي شود تصور كرد ،حتي اگر مدل مو هايتان را پانكي درست كرده باشيد ! خب ايران همين چيزهايش بامزه است ديگر ! ء
*IN TYLER WE TRUSTED