Thursday, June 29, 2006

! ناخو ليبره



ناخو( جك بلك ) مردي بدون هيچ گونه استعداد و توانايي است . او در يك صومعه مكزيكي بزرگ شده و حالا كه مرد بالغي است ، آشپز صومعه نيز به شمار مي رود . اما اين طور به نظر مي رسد كه به هيچ وجه در اين كار وارد نيست. ناخو به بچه هاي يتيمي كه وظيفه ي سير كردن شان را بر عهده دارد بسيار اهميت مي دهد اما غذايي كه براي شان درست مي كند افتضاح است و حداقل به گفته ي خودش نتيجه ي مواد اوليه ي مزخرفي است كه غذا را با آن درست مي كند نه دست پخت خودش ! ناخو به اين نتيجه مي رسد كه مي بايد نقشه اي طرح كند تا مقداري پول به دست بياورد تا بتواند غذاي بهتري براي بچه هاي يتيم صومعه تهيه كند. بچه هاي يتيمي كه به گفته ي خود ناخو "هيچ چي ندارن..." ( البته بايد گفت كه با انجام اين كار ناخو مي تواند خواهر اينكارنيشن جذاب و دوست داشتني را تحت تاثير قرار دهد كه خودش امتياز مثبتي خواهد بود ). هنگامي كه ناخو اين ايده به ذهن اش خطور مي كند كه تحت عنوان لوكا ليبره ي كشتي گير به كشتي گرفتن بپردازد متوجه مي شود كه استداد خدا داد و ذاتي در اين كار دارد. ناخو در همين زمان با يك كشتي گير بي خيال و رها از قيود به نام اسكلتو (اسكلت ) شريك و هم تيمي مي شود. اين براي اولين بار است كه ناخو در زندگي احساس مي كند هدفي براي جنگيدن دارد و جايگاهي كه به آن تعلق پيدا كرده است . به عنوان لوكا او جايي در صومعه ندارد ، چرا كه بزرگان صومعه و كليسا انجام چنين فعاليت هايي را براي اعضا غدقن كرده تند. بنابراين ناخو مجبور است دو زندگي متفاوت را پيش رو بگيرد. او از يك نقاب به رنگ آبي آسماني براي پوشاندن چهره اش استفاده مي كند تا هويت واقعي اش آشكار نشود در حالي كه كشتي گيران معروف و سرشناس را يكي يكي شكست مي دهد و در راه نبرد درخشان اش براي ايجاد زندگي شيريت تر در يتيم خانه مي درخشد .

باشگاه دعوا : فصل يك / ترجمه : اديب وحداني


باشگاه دعوا : فصل يك
ترجمه : اديب وحداني
تايلر بعد اين که يه تفنگ گذاش توي دهن من ؤ گفت اولين مرحله ي زندگي جاويدان ت اين ِ ه که بايد بميري برام يه کار پيشخدمتي پيدا کرد. تا خيلي بعدش تايلر ؤ من بهترين دوست هاي هم بوديم. مردم هميشه مي پرسن چيزي از تايلر دردن مي دونم؟
لوله ي تفنگ داره به پشت گلوم فشار مي آره، تايلر مي گه ما واقعا نمي ميريم سوراخ هاي صدا خفه کن ؤ که توي لوله دريل کرده بوديم مي تونم با زبونم حس کنم. عمده صدايي که شليک اسلحه مي ده از انبساط گازه ؤ از غرش کوچيک صوتي اي که گلوله به خاطر سريع رفتنش مي سازه. براي صدا رو خفه کردن فقط چند تا سوراخ ريز توي لوله تفنگ دريل مي کني،خيلي سوراخ. اجازه مي ده که گاز بره ؤ سرعت گلوله رو از سرعت صوت کمتر مي کنه.
سوراخ ؤ غلط دريل کن، اون وقت تفنگ توي دستت مي ترکه.
تايلر مي گه اين واقعا مرگ نيست . ما افسانه مي شيم. ما پير نمي شيم. با زبونم لوله رو سُر مي دم طرف گونه م ؤ مي گم تايلر! تو توي اين فکري که مث خون آشام ها فراموش نشدني بشيم
اين ساختموني که روش وايساديم، ده دقيقه ي ديگه نيست مي شه.گاز اسيد نيتريک با خلوص 98 درصد ؤ بر مي داري ؤ با سه برابر خودش اسيد سولقوريک قاطي مي کني. اين کار ؤ توي حموم يخ بکن. بعدش گليسيرين ؤ چيکه چيکه با قطرهچکون مي ريزي روش. حالا نيتروگليسيرين داري. من اين ؤ مي دونم چون تايلر اين ؤ مي دونه. نيتروت ؤ توش خاک اره بريز ،حالا ماده منفجره اي داري که مي شه ريختش توي قالب. خيلي آدم ها نيتروشون ؤ با کتان قاطي مي کنن ؤ توش سولفات منيزيم مي ريزن، جاي اسيد. اين طور هم مي شه. بعضي ها پارافين ؤ با نيترو قاطي مي کنن. پارافين هيش وقت به کارم نيومده.
پس تايلر ؤ من روي ساختمون پارکر-موريس واي ساديم ؤ تفنگ توي دهن من ِه ؤ صداي شيکستن شيشه رو مي شنويم. پايين ؤ نيگا. روز ابري اي يه، حتا از اين بلندي. اين درازترين ساختمون دنياس. هميشه باد توي اين ارتفاع سرده. اين بالا خيلي آرومه. احساسي کع داري اين ِ ه که يه ميمون مسافر به فضايي. کاري ؤ مي کني که به ت ياد دادن.
يه اهرم ؤ بکش
يه دکمه رو فشار بده
هيچ چيزش ؤ نمي فهمي ؤ بعد، فقط مي ميري
صد ؤ نود ؤ يک طبقه بالاي زمين، از لبه ساختمون زمين ؤ نيگا مي کني ؤ خيابون اون پايين يه فرش رنگي ِ ه که کرک هاش آدم هان که واي سادن ؤ بالا رو نيگا مي کنن .شيشه ي شيکسته مال همون طبقه اي يه که زير ماس. يه پنجده کناري ساختمون مي ترکه ؤ بعدش نوبت يه فايل به اندازه ي يه يخچال ِ ه که بندازنش بيرون. دُرُس زير ما يه فايل شيش طبقه اي دُرُس از سطح سنگي ساختمون مي افته ؤ وقت افتادن آروم مي چرخه ؤحين افتادن هي کوچيک مي شه ؤ وقت خوردن وسط جمع فشرده اون پايين محو مي شه.
يه جايي توي صد ؤ نودؤ دو طبقه زير ما ميمون هاي فضايي کميته شرارت پروژه ميهم دارن وحشي مي شن ؤ هر تيکه اي از تاريخ ؤ نابود مي کنن. اعتقاد قديمي اي هس که مي گه هميشه اون کسي ؤ که دوس داري مي کُشي ؛ خُب ،ببين چه جور دو طرفه دُرُس در اومده.
وقتي لوله ي تفنگ توي دهنت ِه ؤ لوله ش لاي دندونت ِه فقط مي توني با مصوت ها حرف بزني. به ده دقيقه ي آخرمون رسيديم.
يه پنجره ديگه ي ساختمون هم مي ترکه ؤ شيشه با منظره پرواز دسته کفتر ها مي پاشه بيرون، بعدش يه ميز چوبي تيره توسط کميته شرارت سانت به سانت از لبه ساختمون مي زنه بيرون تا وقتي که بلغزه ؤ سُربخوره ؤ گرد خودش بچرخه ؤ بعدش يه پرواز جادويي بکنه ؤ گم شه لاي جمعيت.
ساختمون پارکر-موريس ظرف نه دقيقه ديگه اينجا نيست. ژلاتين منفجره به ميزان کافي ؤ ور مي داري ؤ مي پيچي دورِ ستون هاي پايه ساختمون ؤ هرساختموني توي اين دنيا با سر مي خوره زمين. بايد اون ها رو با کيسه هاي شني سفت به ستون ها فشار بدي تا انفجار به طرف ستون متمرکز شه ؤ توي گاراژ اطراف ستون پخش نشه.
اين راهکارها رو توي هيچ کتابي ننوشته ن؛ سه راه ساختن بمب ناپالم: يک، مي توني گازوييل رو با ميزان مساوي شربت پرتقال تغليظ شده مخلوط کني. دو،مي توني گازوييل رو با ميزان مساوي نوشابه رژيمي مخلوط کني. سه، مي توني اون قدر بچه گربه خورد شده توي گازوييل حل کني تا مخلوط سفت شه.
از من روش ساخت گاز اعصاب ؤ بپرس. آخ، اون همه بمب احمقانه ماشين
نه دقيقه
ساختمون پارکر-موريس خراب مي شه، کل صد ؤ نودؤ دو طبقه ش. به آرومي يه درخت که توي جنگل مي افته. الوار. تو هر چيزي ؤ مي توني با سر بزني زمين. غريبه که فکرکنيم اين جايي که الان ما واي ساديم فقط يه نقطه مي شه توي آسمون. تايلر ؤ گوشت ؤ لبه ساختمون ، تفنگ توي دهن من. دارم به اين فکر مي کنم که لوله ش تميزه؟
ما وقت نيگا کردن به يه کمد ديگه که از گوشه ي ساختمون زد بيرون ؤ قفسه هاش توي آسمون باز شدن ؤ بندهاي کاغذ توي هوا ول شدن ؤ باد بردشون، به کل قضيه قتل-خودکشي تايلر يادمون رفت
هشت دقيقه
بعدش دود، دود،دود از پنجره هاي شيکسته شروع کرد بيرون زدن. کميته تخريب مسووليت اوليه رو ظرف تقريبا هشت دقيقه شروع مي کنن.مسووليت اوليه اينه که اساس تحمل بار رو بترکونن، ستون ها بترکن ؤ مجموعه ي عکس هاي پارکر-موريس برن توي کتاب هاي تاريخ.
پنج عکس مجموعه به ترتيب تخريب: اينجا ساختمون سر جاش ِه. ساختمون توي يه زاويه هشتاد درجه اي. بعد يه زاويه هفتاد درجه اي.ساختمون توي زاويه چهل ؤ پنج درجه اي که اسکلتش ديگه تحمل نمي کنه ؤ ساختمون يه قوس جزيي ور مي داره. توي عکس آخرساختمون ، کل صد ؤ نودؤ يک طبقه ش مي افته روي موزه ملي که هدف اصلي تايلر ِه.
تايلر مي گه اين دنياي ماس، ديگه ، دنياي ما. ؤ همه ي اون آدم هاي کهنه مرده ن
اگه مي تونستم بدونم تهِ همه ي اين ها چي مي شه از خوشحال هم خوشحال تر مي شدم که بميرم ؤ حالا توي بهشت باشم
هفت دقيقه
اون بالا روي ساختمون پارکر-موريس ؤ لوله ي تفنگ تايلر توي دهنم ِه . ميز ها ؤ کمد ها ؤ کامپيوترها دارن مث شهاب مي ريزن روي جمعيت اطراف ساختمون ؤ ستون هاي دود دارن از پنجره هاي شيکسته مي رن بالا ؤ سه بلوک پايين تر توي خيابون تيم تخريب ساعت ؤ نيگا مي کنن ؛ همه ش ؤ مي شناسم : تفنگ رو، هرج و مرج رو، انفجار رو،همه ش واقعا موضوع مارلا سينگر ِه.
شش دقيقه
اينجا يه جور مثلث جريان داره. من تايلر ؤ مي خوام. تايلر مارلا رو. مارلا من رو. من مارلا رو نمي خوام ؤ تايلر نمي خواد دور ؤ برش باشم،نه که برا هميشه. موضوع اون قدر که به علاقه ربط داره به عشق کاري نداره.درباره ي دارايي ِه، مث مالکيت. بدون مارلا تايلر هيچ چي نداره.
پنج دقيقه
شايد ما افسانه شيم، شايد هم نه. نه، منظورم اين ِ ه که...اما صبر کن.
اگه کسي نبود انجيل ؤ بنويسه الان مسيح کجا بود؟
لوله تفنگ ؤ با زبون سُر مي دم طرف گونه م ؤ مي گم تايلر! تو مي خواي افسانه شي ،مرد. من تو رو افسانه مي کنم. از اول توي قضيه بودم، همه ش يادم ِ ه
سه دقيقه

Monday, June 12, 2006

! كافه نادري را بخوانيد



يك كتاب خيلي خيلي خوب فارسي دارم مي خوانم به اسم كافه نادري . نوشته ي رضا قيصريه . جالب اين كه من چهار سال در اين به اصطلاح دانشگاه آزاد درس مي خواندم و نمي دانستم از كنار چه آدم چيز فهم واقعي اي رد مي شوم بدون اين كه بدانم كيست . البته يك بار به يك دليل خيلي احمقانه و تخمي رفتم سر كلاس اش بنشينم كه قبل از شروع كلاس از من خواست بيرون بروم . شايد ان قدر آمدنم احمقانه بود كه آدمي مثل او حتما فهميد من براي چه آنجا هستم ! به هر حال دفعه ي بعد كه ببينم اش درخواست مي كنم كتاب اش را براي ام امضا كند لطفا. اين يك بخش عالي از كتاب كافه نادري تقديم به همه ي خل وضع هاي ايران !
با اين كه هرگز به محافل سياسي ايراني ها علاقه اي نشان نداده بود و از شيوه ي بحث آنان بدش مي آمد ؛ از بي منطقي شان ، شعار پراكني شان ، عربده كشي شان و اوباش گري شان در موقع اختلاف عقيده و جناح بندي شان ، از نوچه گريشان در موقع اختلاف و مرشدپرستيشان و در عين حال از ساده لوحيشان كه از بي اطلاعيشان سرچشمه مي گرفت ؛ همه چيز به نيكي و بدي تقسيم مي شد و نيكي به راحتي بدي را شكست مي داد، آن هم با چند فرمول ، چند كلمه و شعار سياسي كه مرشدها برايشان نسخه پيچيده بودند، انگار ورد است يا دعا نوشته بر كاغذي و آن ها هر دفعه تكرارش مي كردند و به دور خودشان فوت مي كردند تا از گزند چشم بد در امان باشند و هم پيروز بشوند...

! روزگار خوشي براي جوان ماندن نبود



دو ماه مي شود كه اينجا چيزي ننوشته ام . "عشق در سال هاي وبا " را مي خواندم كه يك قسمت اش خيلي به نظرم جالب امد. حيف ام آمد جايي ثبت اش نكنم . خب ، تصميم گرفتم اينجا ثبت اش كنم . چه جمله هاي آشنايي هستند اين ها !

روزگار خوشي براي جوان ماندن نبود . جوان ها همان لباس هايي را مي پوشيدند كه بزرگ ترهايشان بر تن مي كردند و اين لباس ها تا دم مرگ با آن ها بود. مردم بسيار زود - كمابيش از همان دوران آغاز جواني - خود را پير مي دانستند. مردم ، همديگر را نه با سال هاي عمرشان ، كه با جاه و مقام اجتماعي شان ارزش گذاري مي كردند. با رفتارها و كارهايي گوناگون وانمود مي كرددند كه پير شده اند. عصا را از همان ساليان سي سالگي مي توانستي در دست مردي جوان ببيني كه خود را به پيري زدن است تا ديگران با نگاهي پر از احترام تماشايش كنند. اما براي زن ها ، عمر به دو مرحله تقسيم مي شد ؛ مرحله ي عروسي كردن و عروس شدن ،‌كه از بيست و دو سالگي آنان فراتر نمي رفت و مرحله ي پس از آن كه دختران در خانه مانده ي تا باد تنها و ترشيده را در بر مي گرفت . بقيه زنان ازدواج كرده ، مادران ، بيوه ها و مادربزرگ ها بودند كه يك نسل از هم فاصله داشتند. مادر بزرگ ها روي چوب خط ، خطوطي حك مي كردند كه در رابطه با سال هاي زندگي آن ها نبود ، بلكه براي نشان دادن سال هاي باقي مانده از عمرشان قبل از مرگ بود
عكس گابريل گارسيا ماركز را در كنار پابلو نرودا نشان مي دهد.ماركز در تبعيد به سر مي برد..