! ببين شايد اگه يه قرص بخوري حال ات بهتر شه

امروز از آن روزهاي مسخره بود ! از آن روزهايي كه در آخر نمي داني اصلا آن روز به خاطر چه زندگي كرده اي ! داشتم فكر مي كردم كه امروزم را چگونه گذراندم . وحشت كردم . چون هيچ چيز به ذهن ام خطور نمي كرد . خدايا من اين روز را سپري كردم اما درست مثل يك مرده . فقط سپري اش كردم ولي به هيچ وجه نمي توانم بگويم زندگي اش كردم . حتي گيتار هم زدم اما حال ام بدتر شد وقتي ديدم از ساز زدن ام حال خودم هم به هم مي خورد . نمي دانم چرا نمي توانم تازگي ها با سازم ارتباط برقرار كنم ! احساس مي كنم از ساز زدن ام ابدا لذتي نمي برم اما انگار خودم را ملزوم مي دانم كه هميشه بايد ساز زدن حال ام را بهتر كند. امروز كه اصلا اين طور نبود . دل ام مي خواهد تمام اين چيزهايي كه در مغزم مي چرخند را ترانه كنم اما باز هم نمي توانم . فكر كنم خشك شده ام . منجمد شده ام يا يك همچون چيزي . شايد دليل اش اين باشد كه انگيزه ندارم . تمام اين كارها اگر انگيزه نباشد پا نمي گيرند . درد بزرگ ام اين است كه انگيزه ام از من گرفته شده . موسيقي بسازي ...چه كسي مخاطب اش است ؟ چيزي بنويسي ...چه كسي حال خواندن اش را دارد؟ حرف حساب بزني ...چه كسي براي اش اهميت دارد؟ باطلاق متعفني است اين جا كه گندش همه مان را گرفته . همه مان بي خود زنده ايم ... ما فقط اداي زنده ها را در مي آوريم !حال ام از مكالمه هاي بي سر و ته احمقانه به هم مي خورد. امروز يك مرغ عشق نمي دانم از كجا يكهو آمد لب پنجره ي اتاق ام مابين شيشه و گلدان نشست . چون صداي اش براي ام عجيب بود متوجه حضورش شدم . ان قدر صحنه ي خوبي بود كه از اعماق وجود احساس شعف كردم .سرش را چسبانده بود به شيشه و داخل اتاق را با چشم هاي گرد بزرگ اش نگاه مي كرد . حركتي نكردم تا نپرد . دل ام مي خواست بيشتر مي ماند آن جا اما يكهو پر زد و رفت نمي دانم كجا !







