Sunday, December 24, 2006

از اعماق


دارم تو را گوش مي كنم . تو را كه چنگ مي اندازي به تمام وجودم . بيا حقيقت را با هم پاره پاره كنيم . دل ام مي خواهد آرام بگيرم ، نمي توانم . آرزويم آرامش است . خورشيدي كه نمي تابد. دوباره و دوباره درون ام را مي خراشد . دردي كه فكر مي كردي رفته است . براي هميشه . اما هميشه آن اعماق منتظر نشسته تا ظاهر شود . تا بگويد "هستم ". هجوم خاطرات . گذشته. روزهاي دوست داشتني ام كه مرد اند. با نواي هميشه كمك كننده ي تو . كاري از دست ام بر نمي آيد . فكر ، فكر ، فكر. به سرعت سزيع ترين شعله هاي نا تمام . براي همه ي شما ها كه نمي دانيد من كه هستم . اي كور دلان ! من خود در اين رؤيايم سرگشته ام . نفرين بر من و نفرين بر شما ! قسم مي خورم ديگر روي آرامش را نخواهم ديد و تو دوباره مرا به زير مي كشي با هر آن چه در قوا داري . براي ام هرگز اهميتي ندارد چون تو نيز خواهي رفت . خواهي مرد. ناپديد خواهي شد . محو تر از هر محوي و تنها اين صداست كه در ذهن ام آن زمان كه هيچ كدام شما را به ياد نمي آورم مرا به ياد خردترين خوشي هايم مي اندازد. پس مرا بكن . مرا از اينجا نجات بده . چون بادي بوز و مرا ببر. چيزي كه مي بينم را باور ندارم . چيزي حس نمي كنم . پس آخر كار اينجاست . ء

Friday, December 22, 2006

! بال هايت را بگشا اي لعنت خدا بر فرق سرت

امشب وقتي به سوال هاي تخصصي بخش روانشناسي سايت ياهو جواب دادم ، اين پاسخ برايم ارسال شد : شما دچار افسردگي حاد هستيد ! ء
البته به اين موضوع تا حدودي آگاهي داشتم ، اما دقيقا فكر نمي كردم نوع اش حاد باشد . بيشتر گمان مي كردم به طور متوسطي دچار افسردگي هستم و البته فصلي هم دچارش مي شوم . خب ، اشتهايم را كه از دست داده ام . گور باباي بقيه چيزها . يك سوال بامزه داشت به اين مضمون ، اخيرا تا چه اندازه از زندگي لذت برده ايد؟ ، من هم صادقانه جواب دادم ، تا هيچ حدي !ء

Sunday, December 10, 2006

! شانس


خطرناك ! كارهاي بورخس را مي گويم . امروز وقتي مجموعه ي بيست و چهار داستان تقريبا كوتاه بورخس را تحت عنوان "كتابخانه ي بابل " خواندم ، فهميدم درست مثل يك گرداب ممكن است تو را در خودش و دنياي اساطيري اش غرق و درگير كند. به عقيده ي من از لحاظ درك ادبي حتما بورخس يكي از معدود نويسندگان معاصر است كه مي توان او را در دسته ي افرادي چون ساموئل جانسون ، جاناتان سويئفت ، ويليام بليك و...قرار داد. مخصوصا حال و هواي داستان هاي وهمي اش مرا ياد آثار و احوال بليك مي اندازد. در يكي از داستان هاي كتاب تحت عنوان " شرح حال تادئو ايسيدورو كروس " به اين جمله ي ناب برخوردم . "هر سرنوشتي ، هر چقدر هم كه مي خواهد طولاني و پيچيده باشد ، در واقع شامل تنها يك لحظه است : لحظه اي كه در آن انسان براي ابد مي داند كه كيست . " ء
در ضمن امروز كه داشتم در جمعه بازار پرسه مي زدم يك جلد "زندگي ، جنگ و ديگر هيچ " فالاچي پيدا كردم كه چاپ اول و قديمي بود اما نسخه اي تميز و سالم . دوهزار تومان ناقابل . با كمال ميل پرداختم و خريدم اش . حالا هم خوشحال ام .ء
پي نوشت : راستي آدم هرچقدر كه پيش مي رود ، كوچكتر مي شود ! ء
پي نوشت دو : راستي من آدم خودخواهي هستم و حال ام از همه چيز دارد به هم مي خورد ! ء