spielen wir fur euch...ما براي شما مي نوازيم
صبح كه از خواب بيدار شدم ، همان طور كه در تخت بودم و مغزم داشت افكار در هم و بر هم و مغشوش ام را با سرعت يك پنتيوم شش پردازش مي كرد ، طرح يك داستان را ريختم . اسم اش مي شود "حاج محمد حسن طوبايي " چون ايده اش زماني به ذهن ام آمد كه ياد ديروز افتادم . وقتي كه رفته بودم با زرنگ بازي در حالي كه سر كلاس انديشه ي اسلامي نرفته بودم حاضر بزنم . البته حاج محمد حسن كه يك روحاني از نوع اوريژينال و سنتي ، درست مثل آن روحاني ها كه در زمان مشروطه و آن موقع ها بوده اند، است ، متوجه شد كه من سر كلاس نبوده ام و براي ام حاضر نزد. بعد بلند شد و وسايل اش ، برگه هاي حضور غياب ؛ خودكار ، كارت عضويت اش در يك موسسه مذهبي و كتاب اندشه ي اسلامي اش را برداشت و راه افتاد كه برود و در همان لحظه بود كه متوجه هيبت خاص اش شدم . بوي تند گلاب مي داد و درست از همان نسل و تركه اي بود كه در داستان هاي صادق هدايت با آن آشنا شده بودم. به همين خاطر براي ام حكم يك موزه ي سيار را پيدا كرد در يك لحظه .
اين مشاهدات در صبحگاه امروز درست وقتي كه هنوز با خودم مي جنگيدم تا خودم را مجبور كنم يك كم ديگر بخوابم ، در ذهن ام طرح يك داستان را شكل دادند. بعد از رختخواب بيرون آمدم و كل آلبوم گل سرخ رامشتاين را گوش كردم و چون مي دانستم كه اين چند وقت حال ام همين طور بدتر مي شود ، به خودم گفتم احتمالا اصلا شروع نمي كنم به نوشتن آن داستان . بعد با خودم شرط بستم و كمي كه گذشت شرط را باختم ! داستان هم فعلا رفت كنار شعرها و كلي آهنگ كه بيچاره ها گنديده اند . به قول ويليام بليك كسي كه آرزويي مي كند و بدان جامه ي عمل نمي پوشاند ، تعفن مي پرورد ! ء
