Tuesday, February 28, 2006

! ديروز و امروز با هم



امروز صبح كه از خواب بيدار شدم زياد حال ام خوش نبود. از بحث ديروز صبح با يك نفر و چيزهايي كه گفت فكرم خيلي مشغول و درگير بود. فكركنم تمام مدتي كه خواب بودم هم داشتم به حرف هاي او فكر مي كردم . در نتيجه صبح كه از خواب بيدار شدم دنيا چيز مسخره و بي خودي بود كه مي بايستي يك روز ديگر خيلي الكي تحمل اش كني بدون اي كه هدفي يا انگيزه اي داشته باشي . اما يك مسئله هم وجود دارد و آن اين است كه همه در زندگي شان مشكل دارند ، همه حال شان هميشه خوش نيست ،‌ همه هميشه از ته دل نمي خندند ، همه براي هر روزشان برنامه ريزي نكرده اند. شايد اين ديدگاه غلط باشد كه بخواهيم هميشه با زندگي جدي برخورد كنيم . آدم بعضي وقت ها لازم است راحت تر با مشكلات و قضايا برخورد كند. اصلا بايد تفريح كرد با آن ها. اين طور كه من فهميده ام هر چه قدر سخت بگيري مسائل را همه چيز براي ات سخت تر و سخت تر مي شود. گاهي وقت ها هم بايد بي دليل شاد بود. من الان دوست دارم بي دليل شاد باشم چون حداقل از خيلي جهات متفاوت حس مي كنم كه مثل ساير مردم نيستم . خوشحال ام از اين بابت كه از اشتباهات ام درس مي گيرم . راضي ام از سختي هايي كه ديدم چون الان خيلي حال ام بهتر مي شود. حالت هاي بدتري هم وجود داشت . اما خب ، حالا من اين آدم هستم با تمام اين چيزهايي كه دارم و يا ندارم . از خيلي ها عقب ام از خيلي ها هم جلو . اما يك چيز ، آدم هر طور خودش بخواهد همان سرش مي آيد . من به اين اعتقد پيدا كرده ام يك جورهايي . در ضمن ديروز رفتم كه كارت امتحان كارشناسي ارشدم را بگيرم .محل توزيع كارت دانشگاه صنعتي اميركبير واقع در خيابان حافظ بود. با پاشا رفتيم مترو ميرداماد كه از آن جا برويم . ديدن مردم در مترو خيلي براي ام جالب است . چه قدر مردم با هم فرق دارند. ما دنبال يك چيزي هستيم ،‌ آن ها دنبال يك چيز ديگر. چهره هاشان همه يك چيزي به آدم مي گويند انگار. چه قدر چهره ! در ضمن فهميدم كه بحث و صحبت درباره ي خيلي از مسائل اين مملكت بي فايده است . يك اقليت هيچ وقت نمي تواند يك اكثريت پرت را متوجه راه بهتر كند.

Monday, February 27, 2006

! ماداگاسكار واقعي



اين ها را كه دارم مي نويسم به خودم مي گويم تقريبا يك مدت زيادي مي شود كه چيزي ننوشته ام به آن صورت . يك جاي خيلي خيلي دنجي پيدا كرده ام كه دل ام مي خواهد هرچه زودتر دوباره به آن جا بروم . ترم دوم دانشگاه هم تقريبا يك هفته اي مي شود كه شروع شده اما من فعلا نمي روم دانشگاه چون دوست ندارم بروم آن جا. اصلا نمي توانم تهران را تحمل كنم . دارم همين طور نقشه مي كشم براي اوقات مختلف سال كه كجاها مي توانم بروم تا تهران نباشم . يك موضوع ديگر هم هست كه خيلي خيلي دوست داشتم مي توانستم از شرش خلاص شوم و آن چيزي نيست جز تلفن همراه كه در حال حاضر منفورترين وسيله ي ارتباط با ديگران است براي من . بايد اسم اش را بگذارند "ردياب " چون همه راحت مي توانند رد آدم را بزنند. حتي انگار نمي شود يك مدت جيم شد و اثري نگذاشت ! نمي دانم اما شايد يكهو دخل اش را آوردم . هوا هم كه ديگر ما را رو سفيد كرده . اين جبهه ي كوفتي تا آخر هفته هست روي آسمان ايران . برنامه ام به احتمال زياد مي رود براي هفته ي ديگر. فردا هم عصر زمان توزيع كارت آزمون كارشناسي ارشد سراسري است . سگ بشاشد به سر و روي اش ! به قول لني ماداگاسكار واقعي است اين جا ! تف به همه چي ! راستي چرا مردم اين قدر خيلي هاشان احمق اند؟...من آدم خودپسندي نيستم اما انگار اين مردم اصلا نمي توانند راحت زندگي كنند. خودشان دوست دارند يك لولو سر خرمن هميشه براي خودشان درست كنند و با آن مدام خودشان را عذاب بدهند...خب ،‌ حتما اين طور براي شان بهتراست ديگر !‌ به هر حال من خودم را كنار مي كشم به نفع آن ها ! بفرماييد...لذت ببريد عزيزان من !

Thursday, February 16, 2006

! هزار توي گند گرفته



نمي دانم اگر نمي نويسم دقيقا علت اش چيست . انگار همه چيز دوباره دارد كمي به هم مي ريزد . به شدت سعي مي كنم تمركزم را روي مسائل حفظ كنم اما خودم مي دانم كه در اصل باز هم كاري نمي كنم جز تلو تلو خوردن لب پرتگاه. مسلما اگر توجه ات را نسبت به ان چه انجام مي دهي و همين طور نسبت به افكار و خواسته هايت از دست بدهي احتمالا دوباره در چرخه ي مكرر تكرار گرفتار مي شوي و گناه بزرگ تو اين است كه توجه ات را از دست داده اي .در اين لحظه بيشتر فكر مي كنم خودم هم تصور دقيقي از ان چه مي خواهم و ان چه بايد بكنم ندارم . به شدت سرگردان ام . درست مثل مورچه اي كه در يك هزار تو گير كرده باشد. بعضي وقت ها دل ام براي يك سري چيزها خيلي مي گيرد. يك سري چيزها كه هميشه جدا از مكان و زمان و شرايط ماهيت شان هميشه يك چيز بوده و مي داني هر وقت دل ات خواست مي تواني به ان ها پناه ببري . من درست نسبت به كتاب تن تن هايي كه از دايي ام به من به ارث رسيده همچين حسي دارم . حتي بوي شان هم كه مي كنم حال ام خوب مي شود . يك صفحه از ان را هم اگر قبل از خواب بخواني كار يك ديازپام را براي ات مي كند با اين تفاوت كه ديگر آرامي . با صداقت بايد گفت . دارم سعي خودم را مي كنم . مي خواهم يك راه بهتر پيدا كنم . يك راه خيلي خيلي بهتر از ايني كه الان در پيش گرفته ام . عين راهي مي ماند كه همه دارند مي روند. براي همين هم هست كه نگران ام مي كند. اصلا نمي خواهم عكس العمل هايم شبيه عكس العمل هاي معمولي ديگران باشد به مسائل . براي همين هم هست كه فكر مي كنم اشتباه است . براي ام مهم نيست ديگر كه تو چه مي گويي . باور كن ديگر نه . حركت بعدي ات چه خواهد بود؟ اشتباه نكن چون من از بازي انصراف مي دهم . كارهاي مهم تري دارم كه بايد به ان ها برسم . من وقتي مست مي كنم خيلي رو راست مي شوم ! هيچ وقت نمي تواني دوباره پيدايم كني . حداقل آن طور كه بودم !

Saturday, February 11, 2006

! دجاوو



باورم نمي شد. دجاوو...اون هم توي يك كافه در جاده چالوس !...بايد اعتراف كنم كه تا حالا چندين بار اين حالت بهم دست داده اما اين بار با تمام دفعات قبل فرق داشت. نمي دونم چرا اما خيلي قوي تر از هميشه بود و اين بار بر خلاف دفعه هاي قبلي مطمئن بودم كه تمام اون صحنه ها و مكالمه هاي ذهني رو قبلا يه جايي ديده م . حتي يه جورايي مي تونستم پيش گويي كنم چه اتفاقي مي افته و يا كي چي مي گه ! اين حالت خيلي زياد طول نكشيد. شايد كلا 20 ثانيه يا كمتر.اما دل ام مي خواست توي اين 20ثانيه براي ابد شناور مي شدم . چيزي كه برام اتفاق مي افتاد رو هم به هيچ وجه نمي تونستم براي اون دو نفري كه همراه ام بودند توضيح بدم . البته هميشه وقتي اين اتفاق برام مي افتاد به دور و بري هام مي گفتم ..."اه ،‌ من اين صحنه رو قبلا يه جايي ديدم ! "...و بعضي وقت ها هم اونا تصديق مي كردند كه براي اونا هم همچين حالتي پيش اومده ،‌ ولي خب حس من اين بود كه هرگز مسئله رو اون قدر جدي نگرفته ن . بنابراين اين بار من در سكوت قدرتمندترين دجاووي زندگي ام رو نظاره كردم . يه نكته ي جالب ديگه اي هم كه وجود داشت اين بود كه يه سري افكار كه هيچ ربطي به اون جمع و كافه و چلوكباب كوبيده و بحث سر دنگ غذا نداشت ،‌ توي ذهن ام مي چرخيد كه حتي اونا هم برام حالت تداعي كننده داشت . " يعني مي شه دوباره برگرده ؟...شايد هنوز يه راهي مونده باشه...هيچ كس از آينده خبر نداره ...داري به خودت دروغ مي گي ...خودت رو گول مي زني ...اون ديگه نمي ياد...تموم اش كن ...همه چي تموم شده ! " به اين جا كه مي رسم بعضي چيزا حسابي وحشت زده ام مي كنه ! نه...باورم نمي شه ...خيلي عجيب بود ولي واقعا خيلي روشن و دم دست بود. با هميشه تفاوت داشت

Thursday, February 09, 2006

! علي كوچولو و بيلي جو آرمسترانگ



خيلي جالب است وقتي ناگهان مي بيني يك نفر اول همان راهي است كه تو خيلي وقت پيش شروع اش كردي و الآن نمي داني كجايش هستي ! از همان اولين ضربه و جرقه كه خوب يادم هست چطور مجذوب موسيقي شدم . انگار در همان يك لحظه خيلي از مسائل زندگي ام تغيير كرد. راه ام عوض شد. شايد قرار بود دكتري مهندسي چيزي از اين دست مي شدم اما نشدم . براي خودم زياد هم مهم نيست . چيز زيادي از دست ندادم . خيلي هم براي ام بهتر است . از ان لحظه تا به حال خيلي عوض هم شده ام .ديگر آن ديدگاه سابق را ندارم . اتفاقات زيادي هم براي ام افتاده . يك زماني فكر مي كردم خيلي حالي ام مي شود. فكر مي كردم تجربه هاي زيادي دارم . اما هر چه قدر جلو مي روم مي فهمم هنوز خيلي جا دارم . براي من اين تحول در سن 17 يا 18 سالگي افتاد اما حالا به لطف شبكه هاي ماهواره اي و اينترنت اگر اهل اش باشي در 12 سالگي مي تواني فن پر و پا قرص گرين دي باشي و همه ي ترانه هايش را با اينكه انگليسي بلد نباشي از بر باشي ! علي كوچولو خيلي مرا مي برد در فكر. دائم مرا ياد خودم مي اندازد. نمي دانم شايد يك سري چيزها ارثي باشند. من هم وقتي 5 سال ام بود عاشق "فاينال كاونت داون" يوروپ بودم ، از كوئين خوش ام مي آمد و مادرم را در مسافرت ها نيمه شب مجبور مي كردم تا مرا ببرد در فولكس قورباغه اي سفيد رنگ مان تا ايگلز گوش كنم . همه ي اين ها مال دايي ام بود. او گوش مي كرد ولي من عاشق آهنگ هايشان مي شدم و همين طور كه گوش مي كردم در ذهن ام خيال مي كردم و رويا مي بافتم .
يك روز خيلي معمولي كه علي كوچولو امده بود خانه ي ما خيلي غير منتظره شروع كرد از گرين دي تعريف كردن . بعد هم پدر بزرگ ام گفت علي كوچولو اين كاغذ را داده بدهم به تو . نوشته بود براي ام اهنگ هاي گرين دي را رايت كن . من هم نامردي نكردم و كلي اهنگ درجه يك براي اش زدم . مي دانستم اگر قرار باشد وارد اين راه شود چه جور جنسي بايد جلو دست اش قرار دهم . حالا همه را گوش داده و دنبال اين است كه گيتار ياد بگيرد !‌ سرعت زندگي عين سرعت نور تند شده . من جردن را بالا پايين مي كنم تا ساعت هاي عمرم را تلف كنم و او مي خواهد گيتار زدن ياد بگيرد و رفته يك با بايي را گير اورده كه مي گويد رفيق نمي دانم كدام خواننده ي كون گوز پاپ اين طويله است . وقتي مي ايد خانه ي ما تنها كارش اين است كه بيايد كنار استريوي اتاق من بنشيند و موسيقي گوش كند و اصلا كاري هم به كار كسي ندارد . از اين اش خيلي خوش ام مي ايد. مي دانم از ان با استعدادها هم هست . فقط مي ترسم همه فكر كنند اين ها همه كار من است كه اصلا نيست . خودش اين راه را پيدا كرده . به من هيچ مربوط نيست ولي راه را خوب نشان اش خواهم داد اگر خودش بخواهد. يك اعتراف هم بايد بكنم ، بعضي وقت ها خيلي حال ام گرفته مي شود. دل ام مي خواهد بگويم برو سراغ يك چيز ديگر . مثل همان فيلم ارباب حلقه ها كه يك مدت دهن همه را سرويس كردي از بس نگاه اش كردي . اما خب ، مي دانم كه اين يكي اصلا مثل ارباب حلقه ها نيست . مثل كتاب تن تن ها هم نيست كه "بالاخره از سرت افتاد. اين خود جنس است . تا اخر راه همراه ات هست .تو با بيلي جو آرمسترانگ همراه شدي من با جيمزهتفيلد !... "به دنياي كثيف قشنگ ما اومدي ...وقتي داري مي ياي تو ،‌ ديگه برگشت نداره

! هنر تلو تلو خوردن لب پرتگاه



اين مدت از ان دست تعطيلات مزخرفي است كه ترجيح مي دهم از جاي ام تكان نخورم و به هيچ وجه هم بيرون نروم چون به شدت مي خواهم از برخورد با موج ان مردم كه اين چند روز بد جوري در فضا پراكنده است ، دوري كنم . در كوهستان را هم كه بسته اند. ان جا هم نمي شود رفت فعلا. اگر يك جاي دنج دوري داشتم بيرون اين اين خراب شده حتما اين چند وقت را ان جا مي گذراندم . اما خب حالا كه ندارم .مجبورم به زندگي مسالمت اميز با شاپرك ها. چون نمي دانم به چه دليلي خانه پر شده از شاپرك . از صبح پشت هم فيلم ديدم و كتاب خواندم . از يك طرف هم يك سري افكار تخمي مدام در مغزم مي چرخند و ديگر دارند حال ام را به هم مي زنند. اگر هر بار ديدن مان قرار است منجر به از بين رفتن ارامش فكري دست و پا شكسته و ناقصي بشود كه در اين مدت ايجاد كرده ايم پس اصلا چه فايده اي دارد كه همدبگر را ببينيم ؟...عزيزم واقعا قصد كمك كردن دارم اما متاسفانه از يك چيز خيلي فراري ام و اون سادو- مازوخيسم لعنتي يه كه به نظرم احمقانه ترين چيز دنياست و خيلي خيلي هم چيز مضري يه . اين هواي گه هم كه ديگر مزيد بر علت شده است . داشتم فكر مي كردم كه آدم مي تواند اصولا در چنين شرايطي چه بكند؟..."حوصله ام سر رفته " يك چيز ابلهانه ي كليشه اي بيشتر نيست . چون وقتي حوصله ي آدم سر برود اصلا نمي شود به اين راحتي ها راست و ريست اش كرد. بايد كلي دهن ات سرويس شود تا بفهمي چرا حوصله ات سر رفته ،‌ان وقت كه دليل اش را پيدا كردي مي تواني يك كاري هم براي اش بكني . براي من هنر تلو تلو خوردن لب پرتگاه ، يك هنر مقدس تلقي مي شود. چون فكر مي كنم يك روزي بالاخره يك جايي اگر همين طور به اين روند ان در گه فعلي ادامه بدهم ، سقوط ام حتمي است . من كه نشسته ام و براي ديگران نظريه پياده مي كنم و تز مي دهم و درست و غلط مي كنم مگر خودم چه گهي هستم . بگذار هر كسي هر طور دوست دارد زندگي كند. حال ام به هم خورد از بس در ذهن ام دادگاه درست كردم براي ديگران .مرده شور همه شان را هم ببرد...اصلا به من چه ارتباطي دارد كه ذيگران چه كار مي خواهند بكنند يا چه چيز براي شان اهميت دارد؟...حالا راه اش را پيدا كردم...بايد هر جور كه فكر مي كنم الآن بايد باشم درست برعكس اش باشم...بايد به ان قسمت از وجودم كه دارد بازي در مي آورد يك درس خوبي بدهم چون دارد مرا به لجن مي كشد كم كم . من هم كه به كارما و چه گوارا اعتماد كامل دارم ، چون اصلا اين ها مكمل همديگر اند. خلاف خيلي ها كه مي گويند حرف هايي كه زدم را جدي نگيريد ، يادداشت هاي امروزم را خيلي جدي بگيريد چون از اعماق گنديده ي وجود كپك زده ي كنوني ام مي آيند ،‌پس خيلي درست اند. بامبو هاي شانس آور ام فكر كنم حال شان خوب نيست . انگار برگ هاي بالايي شان دارد زرد مي شود. شايد تقصير من است .شاير موج ان من باعث شده برگ هاشان زرد شود. يك بار ديگر : من هيچ اختياري ديگر ندارم . هيچ قدرتي ندارم . فقط بايد فراموش كنم . عزيزم خداحافظ...براي هميشه !

Monday, February 06, 2006

! تنها چيزي كه ازت برام باقي مونده يه شبح مبهمه


احساس تنهايي مي كند و
زنگ را به صدا در مي اورد
نگهبان شاليزار

امروز تنها چيزي كه فهميدم اين بود كه بعضي وقت ها كه فكرش رو مي كنم مي بينم چقدر سخته كه ادم بخواد نقش يه ادم خوشحال بي دغدغه رو بازي كنه در حالي كه واقعيت اصلا اين طور نباشه . وقتي كه لايه هاي پنهان وجودت از يه حقيقت تلخ انباشته شده ن و سعي مي كني دائم نقاب لبخند روي لب هات حفظ بشه . وقتي صد در صد تمارض مي كني كه حال ات خوبه و خوشحالي . شايد كه نه ، حتما اين يه حالت و سيستم تدافعي يه براي فرار از واقعيتي كه قبول كردن اش براي آدم سخته . ديدن زجر و عذاب كشيدن كسي كه براش اهميت قائلي يه كم درد داره . وقتي مي بيني مثل كسي كه قدرت تشخيص اش رو از دست داده مدام زمين مي خوره وضعيف و ضعيف تر مي شه . بد تر از اون وقتي يه كه حدس مي زني ممكنه تصميم بعدي همون تصميمي باشه كه كاملا نابودش مي كنه و نمي توني براش كاري بكني . مي ايستي يه گوشه و آروم آروم از بين رفتن اش رو نگاه مي كني . نقش تو ديگه تموم شده . تو تاثيرت رو گذاشتي . خوب يا بد . بازي از اينجا به بعد بدون تو ادامه پيدا مي كنه چون تو از بازي اومدي بيرون . درست مثل كسي كه سعي مي كنه فرياد بزنه اما صداش در نمي ياد. فقط مي تونم برات ارزو كنم تصميم هاي بدي نگيري چون احساس من ديگه به هيچ دردي ات نمي خوره . راه ها ديگه جدا شده ن . راه من از راه تو . و راه تو از راه من .خب ، گاهي اوقات زندگي اين جوري مي شه . اين طور فكر مي كنم كه مقصر كردن ديگران و كينه ورزيدن احمقانه ترين كار ممكنه س . اگه يه اتفاقي افتاده انتخاب خود ماست نه هيچ چيز ديگه و اين حقيقت سختي يه كه بايد قبول اش كرد. همه ي درد هاي ما از به وجود اوردن احساس تملك ناشي مي شه . اگه طبق گفته هاي بوداي مهربان سعي كنيم وابستگي ها و تعلقات مون رو قطع كنيم اين زجر و عذاب هم حتما كم تر مي شه . به اميد اون روز

Sunday, February 05, 2006

! بلوار روياهاي شكسته



شايد اين مسئله عجيب باشه . نمي دونم . وقتي فرصت ها رو مي بيني كه درست در چنگ ات هستند و فقط كافي يه چنگ ات رو ببندي تا مال تو باشند. اما من نمي بندم . مي گذارم تا يكي يكي از چنگ ام فرار كنن . تلاشي هم نمي كنم تا اون ها رو به اختيار در آرم . خيلي جالبي ...خيلي جذابي ...مي تونيم بيشتر صميمي شيم ...رازهاي هم ديگه رو كشف كنيم ...خداحافظ...شايد يه وقت ديگه ...يه موقعيت ديگه

"رابرت فراست مي گه : " اگه دو تا جاده براي ادامه ي راه وجود داشته باشه ، من اوني رو انتخاب مي كنم كه كمتر ازش عبور شده هيچ وقت نتونستم اين قسمت از يك شعر رابرت فراست رو اون طور كه به دل ام بنشينه به فارسي ترجمه كنم . از اون دست شعرهايي يه كه بايد ترجمه ش رو ممنوع كنن و هر كي خواست فقط انگليسي ش رو بخونه 0

Friday, February 03, 2006

! باد تغييرات



حقيقت اين است كه احساس مي كنم اين مدت دوست دارم اين طور زندگي كنم . شايد بهتر باشد يك مدتي را متفاوت تر گذراند. هميشه هم كه نمي شود يك رويه را ادامه داد. بعضي وقت ها بايد كمي شل كرد. راحت ادم مي تواند تفريح كند و خوش باشد به اين شرط كه كاري را بكني كه در ان لحظه دوست داري انجام دهي . منظورم اين است كه چيزي تحميل به خودت نكني . بعضي وقت ها بايد افسار را باز كرد و ازادتر شد. از قيد و بندهاي دروني . خب ، اگر كسي در انجام دادن كاري با خودش مشكل دارد نبايد ان كار را انجام دهد ولي اگر انجام داد و حس بدي هم بعدش داشت اين ديگر از ان تومباني خودش است . از حماقت اش است . هميشه به اين مسئله اعتقاد دارم كه يا يك كار را مي كني و يا نمي كني ولي اگر كردي ديگر كرده اي . احساس بد داشتن نسبت به كاري كه مي كني چه در حين انجام اش چه بعد اش جز حماقت هيچ چيز نيست .
دوست دارم يك مدت راحت باشم . خوش باشم . كارهايي را بكنم كه در اين لحظه احساس خوبي بهم بدهند. شايد تا 5 روز پيش نمي دادند ولي الان مي دهند پس من هم انجامشان مي دهم و اين خوب است چون حس بدي پيدا نمي كنم . شايد اصلا يك مدت چيزي هم براي نوشتن نداشته باشم . خب ، به درك ! مگر ادم هميشه بايد مرتب و منظم بنويسد . اصلا...به هيچ وجه !‌ هر وقت احساس كردم نمي خواهم بنويسم ، نمي نويسم . اگر هم دوباره با اين كارها ميانه ام به هم خورد انجام شان نمي دهم . از اين متنفرم كه بنا به خواست ديگران كاري بكنم يا به زور جايي بروم كه در ان لحظه نمي خواهم . دائم به ادم پيشنهاد مي كنند بيا فلان كار را بكنيم .بيا فلان جا برويم . بعضي وقت ها هم برنامه ها خود به خود و بدون اين كه تاثيري درشان داشته باشي خوب مي شوند. عاشق اين جور اتفاقات هستم . از ناشناخته ها خوشم مي ايد و از ماجراجويي . بهترين نوع زندگي كردن است . برو جلو تا خودش پيش بيايد. لازم نيست ادم كون خودش را پاره كند تا يك سري مسائل اتفاق بيفتند. به هر حال يك مدت مي خواهم به اين روش كه فكر مي كنم الان مناسب حال ام است زندگي كنم . كتاب هم نمي خوانم و هيچ گه ديگري از اين دست فعلا نمي خورم و اين اصلا نشانه ي بدي نيست . اگر در اين حس و حال ام كتاب مي خواندم جاي نگراني داشت اما الان نه . امروز در طالع بيني روزانه ام نوشته بود : " يك چيزي كه باعث ايجاد خوشي در زندگي تان مي شود به زودي از راه مي رسد...به طور كلي در قالب يك رابطه ي عاطفي . درباره ي چيزي احساس اشتياق مي كنيد؟ اين علامت اطميناني است كه در مسير مناسب قرار گرفته ايد. ديگران ممكن است كه درك نكنند شما در حال حاضر چه احساسي داريد و اين خوب است . به خاطر داشته باشيد كه لازم نيست جزئيات همه چيز را به ان ها بگوييد."

Wednesday, February 01, 2006

! رها شده ايم ميان كرم ها



امشب بعد از پرسه زدن هاي فراوان بي دليل يا با دليل در خيابان هاي تهران و بعد از ان كه حسابي عصبيت شهر و مردم اش را گرفتيم ، ‌تصميم گرفتيم برويم جاده هوايي بخوريم و گپي بزنيم . در همان ابتداي جاده بحث مان كشيده شد به موسيقي و دهه هاي هفتاد و هشتاد ميلادي و اين كه كدام يك از اين دهه ها بستر مناسب تري براي موسيقي بودند. داشتيم بحث مي كرديم كه تلفن زنگ زد و بحث مان قطع شد. يك نفر از شهر عصبيت تماس گرفت و نمي دانم دنبال چه بود. اصلا نمي دانم چه مي خواست ! درست مثل يكي از نمايش نامه هاي تئاتر ابسرد، مثلا يكي از كارهاي هنريك ايبسن . درست مثل " جعبه ي شني " . اي بابا ، ما رها شده ايم ميان كرم ها . خلاصه رشته كار پاره شد و نتوانستيم دوباره وصل اش كنيم . پس كمي موسيقي خوب گوش كرديم و بعد روي برف ها ، يك جاي دنج كنار جاده شاشيديم . علي گفت كه ملت ريده اند به محيط كوهستان و راست هم مي گفت . حتي ان بالا هم نمي تواني از خيلي چيزها فرار كني . باز رسيديم به شهر و انگار از همان بالا عصبيت پرتاب مان كرد. پيشنهاد دادم كه برويم معجون علي بابا . رفتيم و 45 دقيقه پشت ترافيكي كه عزاداران درست كرده بودند ،‌ مانديم . باز هم شروع كرديم به صحبت اين بار راجع به مردم . شر و ور گفتيم . علي كه مي خواست پياده شود گفت صبر كن "اسكارفيس" ال پاچينو را بدهم ببيني . گفتم باشد فردا بيار، مي بينم ات كه .در راه به اين فكر مي كردم كه وبلاگ ننوشتن نشانه ي خيلي بدي است و اين كه فردا باز هم بايد در اين شهر زندگي كرد. زندگي در اين شهر كم كم دارد مرگبار مي شود. وقتي رسيدم خانه يك كلمه در مغزم مي چرخيد : گه !

مسخ


دشت را و كوه را
برف گرفته
هيچ چيز نيست


روزها به سرعت مي گذرند. اين يك جمله خبري است كه از نهاد و گزاره تشكيل شده است. امتحانات هم بالاخره تمام شدند. امروز صبح ساعت 10:30 اخرين امتحان مان را داديم در حالي كه صبح به سختي از خواب بيدار شدم - ساعت را براي 8 تنظيم كرده بودم اما مثل اين كه هر چه زنگ زده بود من بيدار نشده بودم - مي خواستم پروژه ي ترم را همان صبح ترجمه كنم و بدهم دست استاد كه نكردم . بعد در دانشگاه فهميدم كه استادمان دكتر جواهريان خيلي وقت است كه پروژه ها را جمع كرده و من كم كم 5 نمره از كف ام رفته است .خب ، چه اهميتي دارد 5 نمره ؟... "ترجمه ي متون ادبي 2" اخرين امتحاني بود كه بايستي مي داديم. حدس بزنيد چه متني براي ترجمه انتخاب شده بود؟ البته من هميشه احساس مي كردم كه خانم دكتر جواهريان از خيلي جهات استاد بهتري است گرچه ظاهر جدي و خشن دارد. "مسخ" كافكا...مسلما انتخاب درجه يكي بود از سوي استاد. اولا كه شخصا از اخرين امتحان ام لذت بردم و دوما اين كه فكر كنم هدف استاد از دادن يك متن كاملا ناديده به بچه به خوبي تحقق پيدا كرد. خيلي ها حتي نمي دانشتند كافكا ديگر چه خري است ! خيلي ها هم دائم سوال مي كردند كه در ترجمه ي فارسي به انگليسي واژه " مسخ " مشكل دارند و گفتند كه حتي دقيقا نمي دانند كه اين واژه در فارسي چه معني مي دهد! البته دوستان هم كلاسي دقت نكرده بودند كه در همان قسمت ترجمه ي انگليسي ، متن اصلا با خود واژه ي "مسخ " اغاز شده است ! كه در نهايت استاد درمانده مان سه بار اشاره كرد تا ديگر دانشجويان سال اخر ادبيات انگليسي فهميدند كه ان واژه ي خاص بايد يك جايي همان دور و برها در متن انگليسي موجود باشد. خلاصه اين كه حسن ختام خوبي بود براي امتحانات طاقت فرساي اين ترم . يك نكته اما اين كه زمان امتحانات به همه چيز حريصي ، وقتي تمام مي شوند ديگر ان قدر نه . حالا مي شود فردا رفت به كوهستان و كلي كتاب هست كه بايد خواندشان...اگر گفتيد مثل كدام كتاب ؟..."خداحافظ گاري كوپر"