Tuesday, July 08, 2008

! سرباز های جمعه و من و دوپری

! مث این که جمعه ها مال این کاراس...بقیه روزا تعطیله

! بی رنگ

کسی را یارای این نیست
که مرا دریابد
من گم شده ام
در هیاهوی بی پایان نورون های عصبی
آیا یاری کننده ای هست تا مرا یاری دهد


...بی انتها
...بی رنگ
...بی نشان
مرا خواهی یافت
بی جان کف حمام
آیا یاری کننده ای هست تا مرا یاری کند ؟

! چراغ راهنمایی ما سال هاست قرمز است

،صاحب لوازم تحریر فروشی سر کوچه
گدایی ست امروز
زیر چراغ راهنمایی
خودکار می فروشد

Saturday, November 24, 2007

یادداشت های سفر

مشهد - شروع سفر
با خودم قرار گذاشته بودم در این سفر هر روز یادداشت بنویسم . طبق معمول با خودم هم بد قولی کردم . امروز روز سوم سفر است و
این اولین یادداشت . خوبی سفر این اس که آن قدر در همه چیز دقیق می شوی و اطراف ات را تجزیه و تحلیل می کنی که دیگر وقتی برای تفکرات دیگر نمی ماند. روز اول و دوم را در حالی گذراندم که زیاد همه چیز بر وفق مراد نبود. منظورم از وفق مراد این است که چیز زیادی برای دیدن و یاد گرفتن وجود نداشت . به هر حال گذشت تا امروز. این جا بافت مذهبی شدیدی دارد. البته من هم از دو روز گذشته استفاده خودم را کردم . هری پاتر جدید را تمام کردم . به نظرم این کتاب آخری واقعا ارزشمند بود. حداقل از چند جبه ی مهم روی من تاثیر فوق العاده ای گذاشت . من از مرگ نمی ترسم. اما شدیدا نگران مرگ نزدیکان ام هتم. نمی دانم چه طور بگویم اما همیشه از این مسئله وحشت داشته ام . حتی اخیرا کابوس های زیادی هم در این باره می بینم. طوری که واقعا دل ام می خواهد کاری کنم تا این افکار و کابوس ها برای ام تمام شوند.
کتاب آخر هری یاتر که نمی دانم چرا حتی سایت بی بی سی فارسی هم آن را به اشتباه "هری پاتر و قدیسان مرگ " ترجمه کرده ، نگرش من را تا حد زیادی نسبت به مرگ تغییر داد. حتی در مورد نزدیکان و دوستان که بزرگ ترین ترس و کابوس من در زندگی است .
گرهی که در این سفر همراه شان هستیم ، یک گروه نه نفره ی زاپنی است. من همیشه نسبت به سنت های قدیمی و کلاسیک زاپن علاقه مند و کنجکاو بودم . چون همیشه فکر می کردم رابطه ی زاپنی ها با طبیعت و نگرش خاص شان به زندگی باعث به وجود آمدن آرامش درونی می شود. البته در هر گروه و ملتی همه پیرو اصول و در جست وی آرامش نیستند. من که فعلا از این طاپنی ها هیچ تاثیری نگرفته ام . بر خلاف گروه قبلی که عمیقا روی من و عقایدم تاثیر گذاشتند. واقعا در فکرشان هستم . انسان های خوب همیشه برترند. یاد گرفته ام که هر انسانی با هر تفکر و دین و مذهب و عقیده ای که می خواهد داشته باشد اگر همگام با قوانین انسانیت و هستی گام بر دارد ، راه درست را یافته است.
احتمال زیاد می دهم بعدا که این یادداشت را بخوانم یا مرور کنم متوجه شوم که بسیار پراکنده و نا متمرکز است . شاید در روزهای آینده این نقص بر طرف شود. تنها چیزی که برای ام اهمیت دارد این است که ببینم آدم های دور و برم ، این هایی که این جا امده اند برای زیارت و همه شان یک جوری شبیه هم هستند واقعا در زندگی شان دنبال چه هستند. این جا درست همان حسی را به من می دهد که وقت تماشای اخبار در مساجد و حرم های بمب گذاری شده عراق بهم دست می دهد. ظاهر مردم که هیچ تفاوتی با آن عکس ها و خبرها ندارد. تنها فرق این است که این جا هیچ خبری ار آدم کشی و بمب گذاری نیست. اتفاقا دور و اطراف این حرم را بازارها احاطه کرده اند که کلی هم احساس زنده بودن را به آدم القا می کند. به نظرم این جا کلا یک بازار بزرگ است. البته چون اجازه داده نشد تا کسی دوربین اش را داخل حرم ببرد ، من بیرون ماندم تا دوربین ها را نگه دارم . نمی دانم الان آن داخل چه خبر است . ء

23/5/1386 - ب
شاه مقصود اسم نوع سنگ است که از آن در ساختن تسبیح استفاده می کنند.ء

1386/5/23 - ج
در میانه راه مشهد و نیشابور فهمیدم باب دیلن گوش کردن و دیدن مناظر از پنجره ی اوبوس لذت بی انتهایی دارد. تنها یک مشکل وجود دارد ، آن هم این که شارز آی-پاد ام در حال اتمام است و کلی کیلومتر می ماند که بدون موسیقی نمی شود و اصلا راست اش کیف ندارد ، طی شود. ء

1386/5/23 - د
سبزوار ، ساعت 8:25 - این شهر که چون هوا تاریک شده بود و ندیدم که چه شکلی است (احتمالا شبیه دیگر شهرستان های ایران باشد : کلنی خانه های آجری و چند مسجد ) 690 کیلومتر با تهران فاصله دارد.

1386/5/24 - ه
...و دوباره در جاده ایم . این بار التون جان همراهی می کند با ترانه ی تاینی دنسر. (زرد کوهی ) ء

1386/5/25 – سمنان 12:00 ب.ظ
هرچه سعی کردم بخوابم ، با وجود این که امروز خیلی خسته بودم ، موفق نشدم . تصاویر و خاطرات این چند روز در ذهن ام مرور می شوند . امروز از سبزوار شروع کردیم ، از شهرهای کوچک زیادی عبور کردیم . شاهرود ، شهری بود که قبلا وقتی از طرف مدرسه در دوره ی راهنمایی به اردوی مشهد رفته بودم آن را دیده بودم .
هر چه بیشتر و بیشتر شهرهای ایران را می بینم ، متوجه می شوم که تصورات و برداشت هایم از ایران خیلی محدود و بسته بوده اند. تازه دارم ایران واقعی و مردم اش را می شناسم. شناخت جدیدی که باعث می شود شکاف هر چه بزرگ تری در ذهن ام میان فرهنگ و هنر و تاریخ ایران با روش زندگی کنونی مردم آن به وجود بیاید. اما اصلی ترین تغییر و شناخت من از تصوری بود که نسبت به مردم زاپن در ذهن ام داشتم . ان چیزی که در این سفر از زاپنی ها می بینم هیچ شباهتی به ان چه ازآن ها متصور بودم ندارد.

بعد از شاهرود از دامغان گذشتیم و حالا هم در سمنان هستیم . هیچ کدام از ان شهرها که امروز دیدم چیز زیادی برای علاقه مند کردن ام نداشتند. اگرچه جاده را دوست دارم . فکر می کنم وقتی در حال حرکت هستم خیلی بیشتر بهم خوش می گذرد. امروز وقتی داشتم نقشه را نگا می کرم فکر ردم چه قدر هیجان انگیز می تواند باشد اگر از جاده ای که از میان کویر (دشت کویر) می گذرد سفر کنی و درست از وسط کویر بگذری. ولی با این همه بی خوابی اصلا چیز خوبی نیست ، مصوصا اگر خیلی هم خسته باشی .

There is no really way to reach me…

1386/5/26 – سمنان
بازار سنتی سمنان در کنار مسجد جامع سمنان قرارگرفته . تا به این جا ، بازار سنتی سمنان جالب ترین و دوست داشتنی ترین جایی بوده است که در طول مسیر مشهد به تهران دیده ام . بافت و معماری سنتی و قدیمی این بازار تقریبا با تمام بازارهای سنتی که در شهرهای دیگر دیده بودم تفاوت داشت . البته به اندازه ی بازارهای سنتی مشهد و اصفهان و شیراز بزرگ نبود اما بسیار دلنشین ، خودمانی و دوست داشتنی تر بود. مردمی که در بازار بودند و مخصوصا کسبه ی بازار همه سالمند و بومی بودند. به نظرم بازار سمنان بسیار اصیل بود. با فضا ومعماری فوق العاده جالب و بی نظیر. در بازار سیب تازه خریدیم و کلی نان شیرمال تازه و خوشمزه. ء

1386/5/25 – تهران – پایان قسمت اول
The answer my friend, is blowing in the wind…
ماه نمونه ای از سرنوشت آینده ی زمین را نشان می دهد : چیزی مرده ، سرد و خلوت . ء

نفوذی که به وسیله ی خاطرات نخستین کودکی به ما وارد می شود به نحوه ی خارق العاده ای قوی تر از تاثیرات خاطرات مربوط به دوره های بعد از آن است . حوض سلطا ن


1386/5/26 – جمعه – قم ، کاشان
Timothy where have you been? Missed you photo…
She cried in the kitchen to let you go!

- ما می خواهیم به یاری همه ی امکانات خود به پای ایستیم و پستی و بلندی ، زیبایی و زشتی جهان را آن چنان که هست بنگریم . ما علاقه مندیم جهان را بدون این که از چیزی ترس داشته باشیم مشاهده کنیم . ما بر آنیم که به کمک عقل ، جهانی را منقاد خود سازیم ، نه چون بردگان از ترس و وحشت سر تسلیم فرود آوریم . برتراند راسل

1386/5/27 – اصفهان ، موزه هنرهای معاصر (جبه خانه )

1386/5/28 – اصفهان به سمت یزد
- اوشن نام دهی است نرسیده به نایین
- زعفرانیه نام دهی است میان نیشابور و سبزوار

1386/5/28 - نایین

1386/5/28 – در مسیر اصفهان به یزد : اردکان ، میبد ، اشکذر
مدرسه ی علمیه ی شفیعیه (بازار سنتی یزد ) ء

1386/5/29 – مسیر یزد به شیراز : ابرکوه و درخت چهار هزار ساله اش ! ء

1386/5/30 – شیراز ، زرقان و بافندگان فرش

بازگشت به تهران و سپس حرکت به سمت زنجان ، تبریز و سرانجام مرز بازرگان . ء


من در این سفر 4794 کیلومتر در ایران طی کردم . ء

Sunday, November 18, 2007

...شبا که ما می خوابیم

صبح ها که از خواب بیدار می شویم حال گهی داریم . از این که باید یک روز گهی دیگر را شروع کنیم دل و روده مان به پیچش می افتد. پروردگارا توکل ام بر توست . ء

! می نویسیم باز

از آخرین باری که یادداشتی غم بار و دردناک در این جا نوشته ام چیزی در حدود شش ماه میگذرد. در طول این شش ماه تجربیات بسیاری به دست آورده ام . کار کردم . کمی سرمایه جمع کردم . شهر های بسیار زیادی را دیدم . همیشه در هر کجای ایران که بودم به کوهستان فکر کردم . شب هایی را تصور می کردم که در جاده ی مورد علاقه ی زندگی ام - جاده ی شمشک - در حال رانندگی و گوش کردن به موسیقی های مورد علاقه ام هستم . اما من در آن مواقع در شیراز بودم یا اصفهان در بهترین حالت یا یک شهر دیگر. تنها بودم در اتاق هتل و خیالبافی و رویا بازی تفریح مورد علاقه ام از دوران بچگی . حتی خواستم از تاثیرات تنهایی ام در این سفر ها شروع کنم داستانی بنویسم که ایده اش در میانه راه به کل تغییر کرد و چیز دیگری از کار در آمد. به هر رو تمام سرمایه حاصله را خرج اسکی و لوازم اش کردم .

اخیرا در کتاب خواندن کمی جدی تر شده ام. تهوع سارتر تاثیر زیادی رویم گذاشت و سه صفحه از چنین گفت زرتشت نیچه کاملا دگرگون ام کرد. از نیکوس کازانتزاکیس هم خوشم آمده است . کتاب جدید مارکز ایده ی شگفت انگیزی دارد اما به نظرم آن قدرها مارکزی از کار در نیامده است .

Saturday, June 02, 2007

! در قعر اندوه

حتی حال ندارم بنویسم . گفتن این که همه چیز مثل همیشه کسل کننده است دیگر خسته ام می کند . سابق بر این قدرت نادیده گرفتن داشتم اما حالا با تمام قوا به هر چه آزارم می دهد حمله میکنم بدون این که فکر کنم هدف مورد حمله یک دوست است یا یک خیابان شلوغ یا حتی بخش هایی از وجود خودم . نمی دانم باید آن قدر رو راست باشم یا نه که بگویم در قعر اندوه ام از آدم ها و محیط ام . حتی بی انگیزه تر از آنم که بخواهم این یادداشت را ادامه بدهم .

Monday, February 12, 2007

U-TURN !


از پنجره ي اتاق ام ،‌ شب ها كه مي خواهم بخوابم دو ستاره ديده مي شوند. يك شب كه خيره شده بودم بهشان در ذهن ام براي هر كدام شان يك اسم نامتعارف گذاشتم . سعي كردم اسم آن ها اولين چيزي باشد كه با نگاه كردن بهشان به ذهن ام مي رسد. آن يكي كه پر نورتر است و خب حتما هم نزديك تر است ، اسم اش شد روزهاي آفتابي فرمانيه و ديگري كه كوچك تر ، كم نور تر ، رمزآميز تر و حتما دورتر است ، اسم اش شد شب هاي جاده شمشك . يك كليشه قديمي : همه ي آدم ها يك ستاره دارند براي خودشان ، من دو تا ! ء
آلبوم آشكاركن آر.اي .ام را كه گوش دادم ، ديدم حس ام در حال حاضر يك همچين چيزي است . چند روز بود دنبال يك نوع موسيقي مناسب حال ام مي گشتم اما پيدا نمي كردم . راستي آدم زيادي كه بيهوده پرسه مي زند خسته و خموده مي شود. الان حالت من به طرز غريبي اين طور است . فكر مي كردم بايد اتفاق خاصي رخ دهد كه نداد. حتي گمان مي كردم بايد بعد از همه ي اين مدتي كه گذشت احساس خوبي داشته باشم . چيزي بايد عوض مي شد اما نشد. اين درسي بود كه گرفتم . چيزي قرار نيست به صورت يك رخداد خارق العده زندگي آدم را عوض كند . حتي قرار نيست وقتي نقشه مي كشي روزهاي خوبي پيش و روي ات قرار بگيرند. مي دانم كه پوچ است و همه هم اين را مي دانند فقط بعضي چشم هايشان را مي بندند ، بعضي ها فرار مي كنند ، بعضي ها لجوجانه در برابرش مبارزه مي كنند ،‌بعضي ها درش غرق مي شوند و محو ... اما من قبول اش كرده ام . مي دانم كه اين است . هميشه اين خواهد بود.ء
تازگي ها يك احساسي درون ام هست كه مي گويد من يك روزي بايد خرد و خمير شوم . احساس مي كنم روزي در يك حادثه جسم ام به شدت آسيب خواهد ديد كه اين مسئله براي ام يك تجربه ي معنوي در پي خواهد داشت . يك جور به روشنيدگي رسيدن . به هر بهانه اي چنگ مي اندازم تا از اين فضايي كه درش هستم ، از آدم هاي دور و برم و از اين احساس نا امني شديد و اضطراب بي سابقه اي كه دورن ام وجود دارد ،‌ دور شوم .

Monday, January 29, 2007

What a b what a b what a beauty

What a b what a b what a beauty


What a b what a b what a beauty
What a b what a b what a a
What a beauty beauty be
What a beauty beauty be
What a beauty beauty beauty be be be
What a be what a b what a beauty
What a b what a b what a a
What a be be be be
What a be be be be
What a be be be be be be be a beauty be be be
What a beauty

Kurt Schwitters

Sunday, December 24, 2006

از اعماق


دارم تو را گوش مي كنم . تو را كه چنگ مي اندازي به تمام وجودم . بيا حقيقت را با هم پاره پاره كنيم . دل ام مي خواهد آرام بگيرم ، نمي توانم . آرزويم آرامش است . خورشيدي كه نمي تابد. دوباره و دوباره درون ام را مي خراشد . دردي كه فكر مي كردي رفته است . براي هميشه . اما هميشه آن اعماق منتظر نشسته تا ظاهر شود . تا بگويد "هستم ". هجوم خاطرات . گذشته. روزهاي دوست داشتني ام كه مرد اند. با نواي هميشه كمك كننده ي تو . كاري از دست ام بر نمي آيد . فكر ، فكر ، فكر. به سرعت سزيع ترين شعله هاي نا تمام . براي همه ي شما ها كه نمي دانيد من كه هستم . اي كور دلان ! من خود در اين رؤيايم سرگشته ام . نفرين بر من و نفرين بر شما ! قسم مي خورم ديگر روي آرامش را نخواهم ديد و تو دوباره مرا به زير مي كشي با هر آن چه در قوا داري . براي ام هرگز اهميتي ندارد چون تو نيز خواهي رفت . خواهي مرد. ناپديد خواهي شد . محو تر از هر محوي و تنها اين صداست كه در ذهن ام آن زمان كه هيچ كدام شما را به ياد نمي آورم مرا به ياد خردترين خوشي هايم مي اندازد. پس مرا بكن . مرا از اينجا نجات بده . چون بادي بوز و مرا ببر. چيزي كه مي بينم را باور ندارم . چيزي حس نمي كنم . پس آخر كار اينجاست . ء